تبليغاتX
bebegol
private

 

 

 

يادداشت مترجم.................................................. 6

پيچک سمي.......................................................7 

 ويدئوکلوپ آقاي وحشت......................................... 17

 بايد باورم کنيد.................................................... 31

جواب نامه را ننويس............................................. 45

انسان گرگي...................................................... 57

صدف سخنگو..................................................... 69

روح ماه............................................................. 81

گربه ي سرگردان................................................. 93  

تُنگِ ماهي........................................................ 105

جانور عجيب....................................................... 117


يادداشت مترجم :

مجموعه ي کلبه ي وحشت در سال هاي اخير از پرفروش ترين کتاب هاي جهان غرب بوده و فيلمنامه هاي زيادي از روي آن نوشته شده، لذا با مطالعه ي اين کتاب تصميم به ترجمه ي آن گرفتم تا نوجوانان ما نيز با خواندن داستان هاي جذاب و در عين حال آموزنده ي اين کتاب به مطالعه ي هر چه بيشتر ترغيب شوند. چنانچه نوجوانان کشورهاي غربي که علاقه ي چنداني به مطالعه نداشتند با خواندن اين کتاب، طلسم شده و تبديل به خوانندگان تشنه و مشتاق شده  اند.

استاين نويسنده ي اين کتاب ابراز مي­دارد در زندگي با ماجراي وحشتناکي از قبيل روح يا موميايي روبه رو نشده. وي از خواندن مطالب ترسناک لذت مي برد. او براي ايده هايش از دو منبع الهام مي گيرد: ذِهن، قدرت تخيل. استاين اين چنين مي گويد: «وقتي که مي نويسم سعي مي کنم به چيزهايي فکر کنم که از آنها مي ترسيدم و اين احساس را در کتابم بيان کنم.»

استاين از نُه سالگي شروع به نوشتن کرد. وي داستان هايش را توسط يک ماشين تحرير قديمي مي نوشت و به کلاس مي برد، معلم هم آنها را دور مي انداخت! ولي استاين نا اميد نشد و به کارش ادامه داد. استاين با ورود به مقاطع تحصيلي بالاتر همچنان به نوشتن ادامه داد و براي روزنامه ي دبيرستانش نيز مطلب مي نوشت. بعد از فارغ التحصيلي از دانشگاه اوهايو به نيويورک رفت و به صورت جدي به نويسندگي پرداخت. کتاب هاي او بهترين فروش را در سال هاي متوالي داشته است.

برخي از معروفترين آثار استاين عبارتند از:

دختر سايه، فراموشم مکن، جانور خبيث، جيغ، من مرده ام.

 

 

پيچک سمي

اردوگاه ويلبر:

آخه ويلبر هم شد اسم اردوگاه! هنوز باورم نمي شود پدر و مادرم من را اينجا فرستاده اند. آنها مي گويند: «مت، تو عاشقش مي شوي.» خب بايد بگويم كه يك خبر برايشان دارم. من نه تنها عاشق اين كمپ نيستم، حتي دوستش هم ندارم. تا به حال نشده بود چند هفته در اردوگاه بمانم. من يك بچه ي شهري هستم چرا بايد دوست داشته باشم خارج از شهر باشم؟ خب من هم دوست دارم تمام تابستان با دوستانم بيرون بروم، با اسكيت پياده روها را  بالا و پايين برويم، به زمين بازي و سينما برويم.

من شهر را دوست دارم. آخر چطور مي توانم به اين هواي تازه عادت كنم؟ اما خب، چهار هفته فرصت دارم تا عادت كنم. اينجا در اتاق كوچكي هستم كه پنجره هايش پرده ندارد. سه هم اتاقي هم دارم، ويني و مايك؛ بد نيستند. آنها هم مثل من دوازده ساله هستند. تنها مشكل ما براد است.

روز اول با سه چمدان كه پر از لباس هاي اتو شده بودند وارد شد. روي هر کدام از وسايلش برچسبي با اسمش بود. براد موهاي بوري دارد كه آنها را به طرف عقب سرش داده و به صورت دم اسبي بسته است. موهايش تا پايين يقه اش مي آيد. او چشماني آبي دارد و وقتي مي خندد تمام دندان هايش ديده مي شود.

تا وارد اتاق شد من و ويني دماغ هايمان را گرفتيم و فرياد زديم:

ـ اين ديگر چه بويي است!

مايك دوباره بو كشيد و صورتش را در هم كشيد، بعد به طرف براد برگشت  و گفت:

ـ اه! از چي استفاده كرده اي؟

براد با آرامش جواب داد: حتماٌ بوي اسپري بعد از اصلاحم است.

بعد آرام شروع به خالي كردن چمدان هايش كرد.

ـ مگر تو ريش مي تراشي؟

ـ نه، من فقط اسپري اش را دوست دارم.

ويني يواشكي گفت:

ـ مثل بوي شيرِ ترش شده است.

ـ فكر نكنم براد صدايش را شنيد.

براد درحالي كه لپ هاي نرمش را مي ماليد گفت:

ـ اين صورتم را تازه نگه مي دارد. خيلي عاليه! شما هم اگر بخواهيد مي توانيد استفاده كنيد.

ناله كنان از اتاق خارج شدم. چطور مي توانم زندگي با يك راسو را يك تحمل كنم؟

اتاق ها روي يك تپه ي كوتاه كه مشرف به زمين بيس بال است قرار گرفته. درحالي كه نفس هاي عميق مي كشيدم و سعي مي كردم آن بوي عجيب را فراموش كنم به طرف پايين تپه دويدم.

چند تا از بچه هاي اتاق هاي ديگر مي خواستند بيس بال بازي كنند. از آنها پرسيدم: من هم مي توانم بازي كنم؟

قانون و مقررات در اردوگاه ويلبر واقعاٌ شل گرفته مي شود. اينجا هيچ سازماندهي ندارد. تنها قانون مهمي كه داريم اين است: «هر كاري كه دوست داريد انجام دهيد،  فقط خودتان را به دردسر نيندازيد.»

پسري به اسم ديويد گفت:

ـ تو مي تواني در سمت چپ زمين  بازي كني.

و من را به خارج زمين هدايت كرد. درحالي كه روي چمن ها مي دويدم پرسيدم:

ـ كسي دستكش ندارد؟  

ديويد با خنده گفت:

ـ به دستكش نيازي پيدا نمي كني، هيچ كس نمي تواند توپ را آن قدر دور پرتاب كند.

جاناتان گفت:

ـ مت، مواظب باش به پيچك سمي نخوري!

ـ هاه، كدام پيچك سمي؟

پيدا كردنش سخت نبود. مقدار زيادي از آن را بيرون زمين بازي ديدم. پيچک ها در راهي كه به اتاق غذا خوري منتهي مي شد رشد كرده بودند. حتي يك پسر شهري مثل من هم اين را مي داند كه راه شناختن پيچك سمي اين است كه سه برگ دارد. چند ثانيه اي به آن نگاه كردم، بعد از آن دور شدم و راه افتادم به طرف اتاق. در همان لحظه بود كه ديدم اولين توپ در حال آمدن به سمت من است. داشت از روي پيچك سمي عبور مي كرد. دستم را بالا بردم تا بتوانم توپ را از زير بگيرم. فرياد زدم: 

ـ گرفتمش.

ولي نتوانستم و از روي سرم رَد شد. وقتي كه دنبالش مي گشتم ديدم كسي كه توپ را شوت كرده بود، توي چمن ها نشسته و نوشابه مي خورد. آن شب با صداي خِش خِش بلندي از خواب پريدم. توي تختم نشستم و گوش دادم. خِش، خِش، خرت. با خودم فكر كردم حتماً صداي حشرات است و دوباره سرم را روي بالش گذاشتم، ولي دوباره همان صدا آمد. خِش خِش؛ مثل صداي خُرد شدن برگ ها. صدا نمي گذاشت بخوابم. از تختم پايين پريدم و به طرف پنجره رفتم. سه هم اتاقيم تكان نمي خوردند. به دقت در تاريكي شب خيره شدم. درختان بلند و سياه بودند، آسمان هم ابري بود. هيچ چيزي تكان نمي خورد و برگ ها هم خُرد نمي شدند. پس چيز ديگري اين صدا را به وجود مي آورد. خِش، خِش، خرت.

ديگر كاملاً خواب از سرم پريده بود، براي همين هم تصميم گرفتم ببينم چه  خبر است. لباسم را پوشيدم و يواشكي از اتاق بيرون آمدم. هوا كاملاً تاريك بود. حتي توي اتاق مسئول اردوگاه هم هيچ چراغي روشن نبود؛ نه نور ماه، نه ستاره ها و نه حتي يك باد ملايم. به دنبال صدا به طرف پايين تپه رفتم. خِش، خِش، خرت.

پيش خودم مارهاي بزرگي را كه به اندازه ي قطار بودند تصور كردم كه روي برگ ها مي خزند. يعني چه چيزي اين صداي عجيب را ايجاد مي كرد؟ از زمين خارج شدم. چمن ها از شبنم خيس بودند. پاهايم روي زمين سر خورد. با خودم گفتم: اصلاً من اينجا چه كار مي كنم؟ شايد اين همه هواي تازه مغزم را از كار انداخته!

ابرها از روي ماه كنار رفتند و وقتي نور ماه زمين را روشن كرد آن موجود را ديدم. واقعاً حالم وقتي گرفته شد که فهميدم آن موجود فقط يك گياه است. البته مقدار زيادي گياه كه همه به سمت بالا رشد مي كردند. آب دهانم را قورت دادم و شروع كردم به برگشتن.

پيچك هاي سمي زنده بودند؛ زنده. سه برگ آنها به شكل سر و دست درآمده بودند و همين طور كه ساقه رشد مي كرد، بالا و پايين مي پريدند. باورم نمي شد. خيلي ترسيده بودم. ريشه هاي پيچك درحالي كه در هوا مي چرخيدند به طرف من آمدند. شروع كردم به دويدن. پايم گير كرد و روي چمن هاي خيس افتادم، ولي به سختي بلند شدم و تا جايي كه مي توانستم تند تند دويدم. درحالي كه فرياد مي زدم وارد اتاقم شدم و در، محكم پشت سرم بسته شد. ويني خواب آلود گفت:

ـ آهاي چه خبره!

ـ پيچك سمي! فرار كنيد! فرار كنيد!

مايك از تختش پايين پريد و گفت:

ـ چي شده مت؟ چي شده؟

براد با غُرغُر گفت:

ـ اِي بابا نصفه شبه ها!

ـ  فرار كنيد! پيچك سمي دارد مي آيد، دارد از تپه بالا مي آيد!

همه خنديدند. باورتان مي شود؟ آنها به من خنديدند. فكر مي كنم به نظرشان احمقانه آمد. البته من هم كمي اِغراق مي كردم. بيرون خيلي تاريك بود. شايد همه چيز فقط در تصورات من بوده.

ويني و مايك گفتند:

ـ حتماً كابوس ديدي.

براد فقط غُرغُر مي كرد، پشتش را كرد و دوباره خوابيد. كمي طول كشيد تا آرام شدم. بعد هم خوابيدم و خواب مارهاي سبز و بزرگ را ديدم که دنبالم مي آمدند.

صبح روز بعد پيچك سمي در تمام زمين بيس بال رشد كرده بود و بعضي ساقه هايش به طرف اتاق اصلي رشد كرده بودند. همين طور كه براي صبحانه مي رفتيم ديدم بعضي از بچه ها به شوخي همديگر را به طرف پيچك سمي هُل مي دهند. بعضي از بچه ها هم دسته هايي از آن را مي چيدند و به طرف هم پرت مي كردند. آنها فكر مي كردند چون گياه اين قدر سريع رشد مي كند پس حتماً پيچك سمي نيست؛  ولي در اشتباه بودند.

تا ظهر جوش هايي روي پوست نِصف بچه ها به وجود آمد که خيلي هم مي خاريد. همه ناله و غُرغُر مي كردند. تا شب همه ي مواد ضدعفوني كننده تمام شد. آن بعدازظهر پيچك سمي در تمام زمين بيس بال و تيراندازي رُشد كرد و تا وسط تپه به طرف اتاق ها آمد. خوشبختانه كسي از هم اتاقي هاي من به آن دست نزده بود. موقع شام سر ميزمان نشسته بوديم و به بچه هايي كه ناله مي كردند نگاه مي كرديم. وقتي از غذاخوري بيرون آمديم خورشيد پشت درختان در حالِ غروب بود. لاري و كريج را ديديم كه دسته هايي از پيچك سمي در دستشان است. لاري گفت:

ـ بعداً مي بينم تان بچه ها. ما مي خواهيم اين پيچك ها را از اينجا جمع كنيم؛ حتي اگر تا صبح طول بكشد.

آنها را ديدم كه به طرف پيچك رفتند و در مِه محو شدند. ديگر هرگز نديدمشان. نصفه شب هر چهار نفر ما با صداي وحشتناك خِش خِش از خواب پريديم. به طرف پنجره دويديم و به بيرون خيره شديم. ابري خيم همه جا را پوشانده بود و هيچ چيز ديده نمي شد. مي لرزيدم. صداي خِش خِش واقعاً از نزديك مي آمد. با خودم فكر كردم آيا من هم به اندازه ي ويني، مايك و براد ترسيده ام؟ به تخت هايمان برگشتيم ولي هيچ كدام نمي توانستيم بخوابيم.

صبح روز بعد با بي حالي از تختم بيرون آمدم. با لباس هاي ديروزم خوابيده بودم. به طرف در اتاق رفتم و آن را هُل دادم تا باز شود؛ محكم و محكم تر. در گير كرده بود. ويني گفت:

ـ هِي، چي شده؟

ـ نمي توانم در را باز كنم.

ـ خب از پنجره بپر بيرون.

فكر خوبي است.

به طرف پنجره رفتم، ولي داد زدم:

ـ واي نه!

پس بگو چرا امروز صبح هوا اِنقدر تاريك بود. تمام سطح پنجره با پرده اي ضخيم از پيچك سمي پوشيده شده بود! زبانم بند آمده بود. به سختي گفتم:

ـ تا اينجا آمده!

حالا سه دوستم از جا پريده بودند. همه وحشت زده بوديم و به پرده ي پيچك كه مانع عبور نور مي شد خيره شده بوديم. ويني داد زد:

ـ حتماٌ پيچك سمي پشت در هم رشد كرده.

پيچك سمي از شكاف ها داخل شد. قسمت هاي نرم و پيچان ساقه به طرف ما چهار نفر آمد.

ـ كمك! كمك! يك نفر به ما كمك كند!

ـ بياييد در را امتحان كنيم.

من و مايك و ويني به طرف در دويديم و شروع كرديم به هُل دادن. شانه هايمان را به در تكيه داديم و با تمام قدرت هُل داديم. براد به ديوار چسبيده بود و از ترس مي لرزيد. برگشتم و ديدم ساقه ي پيچك بيشتر و بيشتر داخل كابين مي شود. در را فشار داديم؛ يك هُل محكم. در به اندازه ي يك  سانت باز شد و ديديم كه پيچك سمي دور تمام اتاق ها پيچيده.

براد داد زد:

ـ بهش دست نزن!

ـ زود باش براد! به كمك تو هم احتياج داريم.

ويني با عصبانيت گفت:

ـ زود باش، بايد از اينجا بيرون برويم!

براد درحالي كه به پيچك خيره شده بود به ما ملحق شد.

ـ همه با شمارة سه هُل بدهند. يك ... دو ....

براد شانه هايش را به در تكيه داد. خيلي عجيب بود كه پيچك سمي عقب كشيد!

ـ محكم تر فشار بدهيد، دارد عقب مي رود.

مايك داد زد:

ـ فقط چند سانت ديگر و بعد مي توانيم بيرون برويم

براد نزديك تر شد. پيچك عقب تر رفت. براد يك قدم ديگر نزديك شد پيچك باز عقب رفت.

براد به طرف ما برگشت و گفت:

ـ چرا اين طوري شده؟

با شادي گفتم:  

ـ فكر كنم من دليلش را مي دانم. به خاطر اسپري بعد از اصلاح تو است؛ از بوي آن خوشش نمي آيد.

ـ  غيرممكنه،  همه اسپري من را دوست دارند!

ـ  برو اسپري را بياور، بايد به طرف پيچك اسپري بزنيم.

 ويني سريع به طرف كمد براد دويد، بسته ي اسپري را قاپيد و آورد، بعد آن را به طرف پيچك هدف گرفت و فشار داد. اسپري فيس صدا داد و هيچ چيز بيرون نيامد.

ـ خاليه، بيچاره شديم!

ـ من دوازده تا بسته ي ديگر دارم ولي نمي خواهم هَدَر دهم.

با اينكه براد مخالف بود، دوازده بسته را از كمدش درآورديم و شروع كرديم به اسپري زدن. پيچك عقب رفت.

ـ دارد اثر مي كند. بوي گَند اسپري باعث شد به عقب برود. هي بچه ها، زود باشيد!

هر سه از در بيرون آمديم و به پيچك سمي حمله كرديم. براد فرياد مي زد:

ـ همه را مصرف نكنيد.

ولي صداي اسپري نمي گذاشت حرف هايش را بشنويم. پيچک همين طور عقب و عقب تر مي رفت. تمام اتاق ها را پوشانده بود، حتي اتاق غذاخوري. دماغ هايمان را گرفته بوديم و اسپري مي زديم. با هر فشار عقب تر مي رفت. بالاخره بعد از ساعت ها اسپري زدن، پيچك به رودخانه برگشت و بعد با صداي بلندي به زير آب رفت.

همه از شادي فرياد مي زدند و ما را تشويق مي ­كردند. ما را روي شانه هايشان گذاشته و جشن گرفته بودند، ولي خيلي طول نكشيد كه لکه سياه بزرگي در آسمان ديديم.

ـ طوفان شده!

ابر سياه به طرف ما مي آمد، ولي اينكه طوفان نيست. ابر سياه صداي وِزوِز مي داد. ابر سياه بالاي اردوگاه بود. شنيدم براد گفت!

ـ آهان، يك چيزي را فراموش كردم بگويم.

ـ چي؟

ـ  بوي اسپري بعد از اصلاح من حشرات را جذب مي كند.

 

 

ويدئوکلوپ آقاي وحشت

 

صداي جيغ در خيابان هاي شلوغ پيچيده بود: كمك! كمك!

موجودي بزرگ، ترسناك و سبزرنگ بالاي كوچه هاي شهر ظاهر شد. يك غول عظيم؛ غول گياهي. گياه، برگ هايي به شكل چنگال داشت؛ چنگال هايي كه مانند دست، مردم را مي قاپيد. همين طور كه مردم را در چنگال هاي برگي اش گرفته بود آنها را بالا و بالاتر مي برد و مردم جيغ مي زدند؛ بالا و بالاتر به سوي مرگ حتمي.

داد زدم:

ـ خسته كننده است.

اين فيلم را سه بار ديده ام. نوار را در آوردم. اين يكي به اندازه ي فيلم هاي ديگر وحشتناك نبود.

من بن آدامز هستم و کلي فيلم ترسناک ديده ام. فيلم هاي موميايي ها و انسان نماها و فيلم هايي با موجوداتي از سيارات ديگر. راستي من و بهترين دوستم جف تصميم گرفته ايم وقتي بزرگ شديم فيلم هاي وحشتناك بسازيم. الان اين قدر بزرگ نيستيم كه ما را جدي بگيرند؛ چون دوازده سال بيشتر نداريم. البته تا حالا چند تا فيلم وحشتناك با دوربين پدرم ساخته ايم. من معمولاً نقش قرباني را بازي مي كنم. چون كه موهايم قرمز است و پوست خيلي سفيدي هم دارم. آخرين صحنه فيلم روي موهايم تمام مي شود. خيلي خوب مي توانم فيلم آدم وحشت زده را بازي كنم. ولي چه فايده؟ حالا كه جف براي تعطيلات رفته اُردو. من هم با پدر و مادرم در تعطيلات تابستان به سر مي بريم.

پدر و مادرم خانه اي را به مدت يك ماه كنار كوه اجاره كرده اند. اينجا هيچ كاري براي انجام دادن نيست هيچ جايي هم براي رفتن و بدتر از همه هيچ بچه اي نيست كه هم سن من باشد. پدر و مادرم مي گويند: برو بيرون،  خوش بگذران.

ولي كجا؟ ترجيح مي دهم در خانه بمانم و فيلمهاي وحشتناك تماشا كنم. الآن دو هفته است كه فيلمهايي را كه از خانه آورده ام تماشا مي كنم. صداي مادرم از اتاق كناري آمد: بن، تمام بعدازظهر را جلوي تلويزيون گذراندي.

مامان وارد شد و پرده ها را کنار زد. نور ناگهاني، چشمانم را ناراحت کرد.

ـ حالا وقتشه كه كمي هواي تازه بخوري. براي پسر در حال رشد خوب نيست كه اين همه وقت توي خانه بنشيند. مي خواهم به شهر بروم تا كمي وسايل باغباني بخرم. تو هم مي تواني با من بيايي.

پدرم فقط پايان هفته را اينجا مي گذراند ولي مامان معلم است و تابستان سرِ کار نمي رود. فكر مي كنيد چه كار مي كند؟ مُدام در باغ سرگرم است.

مادر با صدايي قاطع پرسيد:

ـ بن، مي خواهي به شهر بيايي؟

البته منظورش پرسيدن از من نبود، منظورش اين بود كه بايد بيايي. نوار ويدئويي را طوري در دست گرفتم كه قسمت غول ديده نشود و فقط عكس گياه ديده شود. 

ـ ولي مامان، من مي خوام اين نوار آموزشي را که در مورد گياهان است ببينم.

ـ  من مي دانم که اين فيلم ترسناک است. داري تابستانت را با نگاه كردن اين چيزها هدر مي دهي. حالا بيا برويم.

وقتي به شهر رسيديم مامان مستقيم به سمت مغازه اي كه ابزار باغباني مي فروخت رفت. چيزي توجهم را جلب كرد. يك ويدئوكلوپ.

ـ مامان، سر كوچه مي بينمتان.

سريع به طرف ويدئوکلوپ دويدم. سعي مي كردم هيجانم را كنترل كنم. حالا مي توانستم فيلم هاي جديد بگيرم و از همه بهتر اسم ويدئوكلوپ بود؛ كلوپ آقاي وحشت. حتماً همه ي فيلم هايش وحشتناك بودند. چه شانس خوبي!  

بيرون مغازه ايستادم. يك سايه بان كهنه بالاي در جلوي مغازه بود. لايه اي از گَرد و غُبار، شيشه ها را پوشانده بود. شيشه ي كثيف را پاك كردم و به داخل خيره شدم. داخل هم به كثيفي و كهنگي بيرون مغازه بود. نوارها در اطراف پخش شده بودند. از نظر من كه اشكالي ندارد. از کجا معلوم، شايد بتوانم از زير اين همه گَرد و خاک، فيلم باحالي پيدا کنم. بدون اينكه به در دست بزنم خودش آرام باز شد. بهتر! آهسته داخل شدم.

صدايي آهسته پرسيد:

ـ مي توانم كمكتان كنم؟ 

مردي مسن با موهاي سفيد، پشت سرم ايستاده بود. ابروهاي پُر و سفيدي داشت، پوست صورتش هم پُر از چين و چروك بود.

ـ اسم من آقاي وحشت است، به مغازه ي من خوش آمدي!

آقاي وحشت خنديد و ديدم كه بيشتر دندان هايش را از دست داده.

ـ فيلم هاي وحشتناك دوست داري؟

ـ شوخي مي كنيد من تا به حال هر چه فيلم وحشتناك ساخته شده ديده ام.

ـ شرط مي بندم كه هيچ كدام از اينها را نديده اي. من خودم آنها را در پاركينگ پشت مغازه ساخته ام.

ـ واقعاً؟!

با خود گفتم: کِي بشود براي جف تعريف كنم. حتماً خيلي حسودي اش مي شود. هر چقدر هم در اُردوگاه بهش خوش بگذرد شرط مي بندم كسي مثل آقاي وحشت را نمي تواند ببيند.

ـ خوب نگاه كن. مطمئنم مي تواني چيزي كه تو را بترساند پيدا كني.     

به فيلم ها نگاه كردم؛ خيلي باحال بودند! ده داستان در مورد موميايي ها، غول ها در تاريكي شب، پسر و انسان نما و ...

ـ اين ها محشر هستند!

فيلم خون آشام را برداشتم. خون آشامِ روي جلد، صورتي سفيد مثل مرده ها داشت و قطره اي خون از چانه اش مي چكيد؛ خيلي طبيعي بود. عكسش من را جذب كرد. احساس کردم چشم هايش به من خيره شده اند. نمي توانستم تصميم بگيرم كه كدام فيلم را بردارم. همه به نظر عالي مي آمدند.

بعد ناگهان فيلمي در تلويزيون گوشه ي مغازه پخش شد. يك غول بزرگ كه نصف بدنش انسان و نصف ديگر مارمولك بود، از داخل مرداب بيرون آمد و به دنبال کسي براي خوردن مي گشت. گمب! گمب! گمب! جلوي پسري ايستاد.

مانند افسون زده ها تماشا مي كردم.

هيولا به پسرك نزديك و نزديك تر شد. من هم به تلويزيون نزديك تر شدم. صورت پسر وحشت زده بود. مي توانستم احساس پسرک را کاملاً درك كنم. صدايي از پشت سرم شنيدم. برگشتم، مرد مارمولكي شانه ي پسر را گرفت و احساس كردم چيزي شانه ي من را هم گرفته است؛ چيزي خيس و نرم. نگاه كردم و ديدم دستي سبز من را گرفته! داد زدم:

ـ مرد مارمولكي!

مامان شانه هايم را رها كرد و دستكش سبزش را درآورد:

ـ چي مي گي؟ فقط مي خواستم دستكش هاي جديد باغباني ام را نشانت بدهم. سرش را تكان داد و جلوي تلويزيون ايستاد.

ـ اين فيلم هاي ترسناك، تو را حساس كرده. فكر نمي كنم ديگر لازم باشد اين فيلم ها را ببيني. بيا برويم خانه.

از پشت مامان، دزدكي نگاه كردم تا صفحه ي تلويزيون را ببينم. مامان بلندم كرد و به طرف در برد:

ـ همين حالا!

صبح روز بعد زود بيدار شدم. مي خواستم به ويدئوكلوپ بروم. بايد آخر فيلم مرد مارمولکي را مي ديدم، ولي نمي توانستم به مامان بگويم که کجا مي روم. نبايد مي فهميد.

ـ من مي روم دوچرخه سواري.

دهان مامان از تعجب باز ماند: داري بيرون مي روي!

قبل از اينكه سؤال ديگري بپرسد، سوار دوچرخه ام شدم و رفتم. پانزده دقيقه بعد جلوي ويدئوكلوپ بودم. روي تابلوي جلوي در نوشته شده بود «بسته است». داخل مغازه تاريك بود. اين پا آن پا شدم. کِي باز مي شود؟ کِي مي توانم آخر مردِ مارمولكي را ببينم؟ آرزو مي كردم آقاي وحشت را ببينم. از شيشه هاي گرد و خاك گرفته، به داخل خيره شدم. انگار چنين شانسي نداشتم، ولي نوري سوسو زن در گوشه ي مغازه ديدم. از يكي از تلويزيون ها فيلمي پخش مي شد. يواشكي به صفحه نگاه كردم؛ مرد مارمولكي!

در زدم:

ـ  آقاي وحشت!  شما آنجا هستيد؟

دستگيره ي در را گرفتم و در با صداي تَرَق  باز شد.

ـ آقاي وحشت!

جوابي نيامد. تنها صدايي كه شنيده مي شد صداي فيلم ترسناك بود و تنها نور هم از تلويزيون مي آمد. تصميم گرفتم يواشكي داخل شوم و فيلم را نگاه كنم بعد هم برگردم. هيچ كس هم نمي فهميد. جلوتر رفتم و به تلويزيون خيره شدم. يك ساعت بعد فيلم تمام شد. مرد مارمولكي پسر را چند تكه كرد و بقيه ي مردم را هم به عنوان دسر خورد. چه باحال! درواقع بهترين فيلم وحشتناكي بود كه در تمام تابستان ديده بودم. ويدئو خاموش شد و همه ي اتاق تاريك. حالا وقت رفتن است. به طرف در رفتم و دستگيره را گرفتم. هيچ اتفاقي نيفتاد! در را هل دادم اثر نكرد.

ـ اوه، نه! اينجا زنداني شدم. حالا چه كار كنم؟

در تاريكي، كورمال كورمال مي رفتم. سمت راست نوري ديدم. يك در ديگر؟ يا در خروجي عقب ساختمان؟ به سمتش رفتم. بله يك در بود كه از پشت آن صداهاي غرش و ناله مي آمد. آنجا چه خبر است؟ با تمام قدرتم در را هل دادم. در به راحتي باز شد. يكه خوردم، پايم گير كرد و افتادم. به سختي بلند شدم. چشمانم داشت از حدقه بيرون مي زد. يك پاي بزرگ مارمولكي، چند سانت آن طرف ترِ من بود.

جيغ کشيدم و پريدم. مرد مارمولكي به طرف من مي آمد. مثل ... مثل هيولا؛ يك هيولاي زنده كه نفس مي كشيد و زبان بزرگ و تيزش را تكان مي داد. نفس گرمش كه مانند كوره بود به من خورد. برگشتم تا بدوم. مرد مارمولكي دست قوي اش را دراز كرد تا جلوي من را بگيرد. مرا در چنگال هايش گرفت؛ چنگال هايي به محكمي يك طناب آهني! جيغي کشيدم و يواشكي به داخل نور روشن نگاه كردم. كس ديگري اينجاست؟ دست هايي دورم را گرفتند ولي من را از چنگال مرد مارمولكي بيرون نياوردند؛ دست هايي پر از مو. انسان نماها، هيولاها، موميايي ها!

صدايي آشنا فرياد زد:

ـ يك لحظه صبر كن. 

به نور خيره شدم. آقاي وحشت همين طور كه به دنبال عصايش مي گشت نزديك شد.

ـ دوباره سلام.

ـ س... سلام.

چشمان آقاي وحشت برق مي زد. آب دهانم را به سختي قورت دادم ولي نمي توانستم خودم را از دست هيولا خلاص كنم.

ـ مي بينم كه درِ پاركينگ را پيدا كردي.

عصايش را تكان داد.

ـ نظرت چيه؟

براي يك لحظه متوجه اطرافم شدم. هيولا، دوربين ها و پروژكتورها را ديدم. به اتاق خيره شدم. هيولاها به نظر آشنا مي آمدند. خون آشامِ مرگ آور، موميايي و البته مرد مارمولكي؛ هيولاهاي فيلم هاي وحشتناك! چطور فراموش كرده بودم؟! اين پاركينگ، اِستوديو فيلمسازي آنها  بود.

به مرد مارمولكي خنديدم و گفتم:

ـ من بازي شما را خيلي دوست دارم.

مرد مارمولكي سرش را تكان داد و چنگال هايش را باز كرد.

ـ و اين لباس ها خيلي باحال هستند!

آقاي وحشت لبخندي زد:

ـ بله، و تو از طرفداران فيلم هاي وحشتناك هستي. درسته؟

ـ کاملاً درسته.

آقاي وحشت دست هايش را به هم زد:

ـ خوبه، خوبه، عاليه! چطوره كه تو هم در بازگشت مرد مارمولكي بازي كني.

ـ چ ... چي!؟

ـ ما بقيه ي فيلم مرد مارمولكي را مي سازيم و به يك قرباني جديد نياز داريم.

من، در يك فيلم وحشتناك، باورم نمي شود!

ـ سابقه ي بازيگري داري؟

ـ كمي.

آقاي وحشت سرم را بالا گرفت و به صورتم نگاه كرد.

ـ خب، به نظر طبيعي مي آيد. يك نقش كوچك داري، حتي حرفي هم نبايد بزني.

او به من دسته اي ورق داد.

ـ اين هم فيلمنامه.

تند تند صحنه ها را خواندم. مرد مارمولكي از مرداب بيرون مي آيد. يك مدرسه را خراب مي كند. پسري فرار مي كند.

ـ اين من هستم؟

ـ بله، سئوال ديگري نيست؟ آماده اي كه شروع كنيم.

ـ الآن!

من مي خواستم به اُردوگاه جف زنگ بزنم به مامان، بابا بگم. شايد به چند تا از دوستانم هم زنگ بزنم؛ ارزش اين بازي به همين ها بود.

ـ مي شود اول چند تا تلفن بزنم؟

آقاي وحشت به ساعتش نگاه كرد.

ـ فقط به اندازه ي يك تلفن وقت داريم. پيشنهاد مي كنم به والدينت زنگ بزني، ما اجازه ي آنها را قبل از فيلمبرداري لازم داريم. در مورد قرارداد هم بعداً صحبت مي كنيم.

تلفن ده بار زنگ زد تا اينکه بالاخره مامان گوشي را برداشت. حتماً بيرون مشغول باغباني بوده. وقتي در مورد فيلم توضيح دادم گفت:

ـ مطمئن نيستم.

ـ ولي مامان، اين مي تواند بهترين تفريح براي من باشد. خواهش مي كنم، خواهش مي كنم. خيلي برايم مهم است.

ـ فقط سر وقت براي شام بيا.

تلفن را گذاشتم و رو به آقاي وحشت گفتم:

ـ همه چيز جور شد.

بازيگران، صحنه ي مرداب را پشت سر من گذاشتند. همه در جنب و جوش بودند و آماده مي شدند. يك بازيگر چهار دست، درختي را درست كنار من گذاشت. هيولاهاي خون آشام و موميايي پشت دوربين ايستادند. انسان نما پروژكتور را آماده كرد.

ـ آماده است.

نوري غم انگيز فضا را پر كرد.

آقاي وحشت به من علامت داد كه در مقابل درخت ببايستم.

ـ ما تو را براي صحنه ي اصلي مرد مارمولكي مي بنديم.

آن قسمت از فيلمنامه را به خاطر آوردم.

ـ آها، بله.

تنها كاري كه بايد مي كردم اين بود كه وحشت زده بشوم؛ خيلي راحت.

آقاي وحشت به سمت تهيه كننده اش گفت:

ـ حالا. بعد گفت:

ـ تو در مرداب گم مي شوي و خوابت مي برد، وقتي بيدار مي شوي مي بيني به درخت بسته شده اي. مي داني كه مرد مارمولكي برمي گردد ولي کِي، اين را ديگر نمي داني؟

به بازيگر خون آشام كه پشت دوربين بود اشاره كرد.

ـ آماده؟

ـ بله مي گيريم.

مرد مارمولكي از مرداب بيرون خزيد. سعي مي كردم وحشت زده به نظر برسم ولي خيلي هيجان زده و خوشحال بودم. آقاي وحشت درحالي كه سرش را تكان مي داد گفت:

ـ كات!

ـ بايد وحشت زده تر به نظر بيايي.    

دوباره سعي كردم. چشمانم را از وحشت گشاد كردم. مرد مارمولكي نزديك تر شد. چشمانش عقب و جلو مي رفتند؛ واقعاً گرسنه به نظر مي رسيد . زبانش را بيرون آورد تا يك پشه را در هوا بگيرد.

ـ چه جلوه هاي  ويژه و گريم عالي اي!

مرد مارمولكي نزديك تر شد، حتي از نزديك هم شبيه به يك هيولاي واقعي بود؛ پوست سبز، چشمان قرمز، زبان لَزج و دِراز!

ـ هي، صبر كنيد!

آقاي وحشت با  عصبانيت گفت:

ـ چي شده؟

ـ من گريم لازم ندارم؟

مرد عنكبوتي ايستاد.

ـ مي دانم كه نقش يك پسر معمولي را دارم ولي بازيگرهاي ديگر محشر گريم شده اند!

دستم را بلند كردم تا به صورت مرد عنكبوتي دست بزنم.

ـ اين ماسكه؟

پوستش ناهموار و سرد بود؛ حتماً ماسكه. به زور به صورتش دست زدم، تكان نخورد.

ـ هي!  مي شود ببينم؟

چه مهربان! مي خواهند كمكم كنند. بازيگر خون آشام دهانش باز شد و خنديد. دندان  هاي تيزش در نور مي درخشيد. دستانم را به درخت چسباند و بعد آنها را با طنابي ديگر بست. يادم نمي آيد اين قسمت را در فيلمنامه خوانده باشم.

داد زدم:

ـ چه كار مي كنيد؟

هيچ كس جواب نداد. به جايش موميايي باندش را از روي صورتش باز كرد. وقتي ديدم گوشت هاي پوسيده از صورت استخواني اش آويزان است دهانم باز ماند. چشمانش قرمز بود و مي درخشيد. انسان نما دستانش را بالا گرفت و چنگال هايش بيرون آمدند، دو دندان تيز از دو طرف دهانش بيرون آمد. دماغش از هيجان مي لرزيد. اينكه جلوه ي كامپيوتري نيست. پس چيست؟ وقتي به سوالم جواب دادم بدنم لرزيد. آنها بازيگران يك فيلم وحشتناك نبودند. آنها هيولا بودند؛ هيولاهاي واقعي!

ـ بگذاريد بروم.

سعي كردم طناب هاي كلفت را باز كنم. ولي طناب ها خيلي محكم بسته شده بودند. دستم بريد. توي تله افتاده بودم. چشمان مرد مارمولكي از شادي مي درخشيد، در صورتم نفس كشيد. نفس داغش صورتم را سوزاند و حالم را به هم زد. بوي كف مرداب مي داد. دندان هاي مرد مارمولكي صورتم را بريدند. با چنگالهايش گردنم را گرفت. دُمَش در هوا تكان مي خورد. فرياد زدم:

ـ آقاي وحشت، من را نجات بده، خواهش مي كنم يك كاري بكن!

ـ اوه، هيولاها صبر كنيد! همين حالا!

هيولاها برگشتند. مرد مارمولكي همان طور ايستاده بود. اوه خدا را شكر! حالم خوب است. اينها همه در تصوراتم بوده اند. نفس راحتي كشيدم. چطور چنين فکري کرده بودم!؟ آقاي وحشت كنارم آمد و موهايم را مرتب كرد. انگار اشتباه کرده بودم.

ـ خب، هيولاها، حالا براي صحنه ي اصلي خوردن آماده ايد؟ سه، دو، يک. شروع کنيد!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 2 اردیبهشت1385ساعت 12:16 بعد از ظهر  توسط reza  | 

نفرين مقبره فرعون چه می دانيد؟ [ April 07, 2006 ]

پنجشنبه 17 فروردين 1385 - ساعت 16:44
گفته شد که سگ سه پاي لرد کارنارون درست در لحظه مرگ صاحب خود، زوزه کشيد و روح از تنش جدا شد.
گمان مي رود اين افسانه از مرگ "لرد کارنارون"، تامين کننده مالي پروژه هاي اکتشافي که در سال 1923 در اثر گزش يک حشره درگذشت نشات گرفته باشد.
او در اثر نيش پشه به ذات الريه و مسموميت خوني مبتلا شد و جان باخت. گفته شد که سگ سه پاي لرد کارنارون درست در لحظه مرگ صاحب خود، زوزه کشيد و روح از تنش جدا شد.
براساس نوشته هاي هاوارد کارتر، باستان شناس استراليايي، 25 فرد غربي به هنگام شکستن مهر و موم مقبره جسد موميايي توتانکامن حضور داشتند و در معرض نفرين قرار گرفتند.
19 غربي ديگر در آن زمان در مصر به سر مي بردند اما هاوارد کارتر حضور آنها در محل گشايش مقبره را ثبت نکرده است.
مارک نلسون، از دانشگاه موناش استراليا، تاريخچه شخصي کساني را که در رويداد گشايش مقبره حضور داشتند دنبال کرده است تا ببيند آيا دچار مرگ زودهنگام شده اند يا نه.
او تاريخ مرگ تمامي کساني را که گفته مي شود مورد نفرين قرار گرفتند و 11 نفر از کساني را که در مصر بودند اما در آن رويداد حضور نداشتند تعيين کرده است.
او دريافت که زندگي اعضاي گروه "نفرين شده" تنها به ميزان کمي کوتاه تر از بقيه بوده است.
متوسط طول عمر 25 نفري که مورد "نفرين" قرار گرفته بودند، 70 سال و ميانگين عمر کساني که نفرين نشده بودند 75 سال بود.
دکتر نلسون، که مقاله خود را در نشريه "بريتيش مديکال ژورنال" چاپ کرده است نوشت: "حفاري باستان شناسي دهه 1920 در مصر توسط شخصيت هاي جالب توجهي انجام شد و به اين علت و شرايط حاکم بر يافته هاي باستان شناسي عصر جديد بود که افسانه نفرين جسد موميايي را در ذهن عموم زنده نگاه داشته است."
او افزود: "من هيچ مدرکي دال بر وجود چنين نفريني نيافتم."
اين يافته مسلما براي هاوارد کارتر که اصلا وقتي براي فکر کردن به اموري مانند نفرين و امثال آن نداشت مي توانست خوشايند باشد.
وي يک بار نوشت که "همه آدم هايي که عقل شان سر جاست بايد اين خرافات را رد و تحقير کنند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 فروردین1385ساعت 12:31 بعد از ظهر  توسط reza  | 

 
بهترین و زیباترین کدهای جاوا اسکریپت به همراه آزمایش آن کد بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران