تبليغاتX
bebegol
private

داستان زندگی اسير فؤاد رازم

 
 

پس از 25 سال دوری غم انگیز مادر اسیر فؤاد رازم او را در زندان بئر السبع ملاقات می کند، شاید این آخرین ملاقات او باشد.

این ملاقات دو روز پیش بعد از درخواست های مکرر نزدیکان و مسئولان ذی ربط و از شش سال پیش تاکنون از زمانی که مادرش دچار سکته و معلولیت شد و نتوانست او را در زندان ملاقات کند، ادامه دارد.

جسم نیمه جان مادر رازم به همراه یک پرستار با آمبولانسی از اتاق مراقبت های ویژه در بیمارستان فرانسوی در قدس اشغالی به زندانی که فرزندش در آن اسیر است، منتقل گردید. این روزها میزان درخواست انسان دوستانه به منظور آخرین ملاقات مادر این اسیر با وی افزایش یافته بود تا از این طریق فرصتی پیدا شود که مادری برای آخرین بار فرزندش را در آغوش بگیرد و دیدگانش به نور جمالش روشن شود.

فؤاد محکوم به سه بار حبس ابد و یازده سال زندان است. پس از درخواست های مکرر و تلاش بی شائبه مسئولان تشکیلات خودگردان و در رأس آن سفیان ابو زایده وزیر اسیران در فلسطین که برای تهیه یک دستگاه آمبولانس به همراه یک پرستار برای انتقال مادر فواد به زندان و فراهم ساختن زمینه ملاقات سهم بسزایی داشت، او را از زندان صحرایی نفحه به زندان بئر السبع منتقل کردند.

مادر بیمار فؤاد پس از پیمودن مسیری دشوار و طولانی به همراه خواهر و برادر فؤاد از بیمارستان فرانسوی در قدس تا زندان بئر السبع او را برای آخرین بار در یکی از راهروهای زندان و در هوایی گرم و خفه کننده ملاقات کرد.

فؤاد که با دیدن مادرش در این وضعیت شکه شده بود فهمید که او را برای آخرین بار پس از شش سال دوری و فراقت خواهد دید!!همدیگر را به آغوش کشیدند و با صدای بلند که از قلب دردناک آنها سرچشمه می گرفت گریستند. مادر ناتوان او کوشید که چیزی بگوید، اما یارای بر زبان آوردن حتی یک کلمه را نداشت. فؤاد دستان مادرش را در دست گرفت، بر روی سرش کشید، بوسید، بر سینه گذاشت و گفت:" مادرجان شهادتین را تکرار کن". مادر لبانش را تکان داد، اما هیچ صدایی به گوش نرسید..

نبیله "ام نضال" خواهر فؤاد الرازم که مادرش را در این ملاقات همراهی کرده بود، گفت که این ملاقات غم انگیز بسیار دیر صورت گرفت. وی اضافه کرد:"باید این ملاقات سال ها پیش و پیش از آنکه مادرم به حالت احتضار درآید صورت می گرفت، اما زورگویی صهیونیست ها و کینه شدید آنها موجب گشت که این وضعیت دشوار به وجود آید و ما با مادرمان در یکی از راهروهای زندان وداع کنیم بدون اینکه او بتواند حتی یک کلمه با فؤاد صحبت کند!!

 آغاز داستان

فؤاد در روز 9/12/57 در اولین قبله و سومین حرمین شریفین دیده به جهان گشود. او با عشق به فلسطین بزرگ شد و بهایی برای این عشق پرداخت که شایسته قداست خاک آن بود. فؤاد یا فؤاز که برخی او را به این نام می خوانند، پیش از آنکه تحصیلات خود را در دانشکده اصول دین در بیت حنینا به اتمام برساند به ندای پیاپی فلسطین که جوانان را برای فداکاری می خواند لبیک گفت.

فؤاد عادت داشت که  در اقصای شریف نماز به پا دارد. با وجود سن کم بر ادای فریضه حج اصرار می ورزید، چند روز پس از بازگشت از خانه خدا نظامیان صهیونیست به منزل او حمله کردند و تمام اثاثیه آن را برهم زدند و فؤاد را در آن شب بسیار سرد و بارانی مورخه 31/1/1981 با خود بردند.

هر کس که فؤاد را می شناخت پس از آگاهی از اتهامات وارده به وی که به خاطر آن به مدت 4 ماه تحت شکنجه سنگدلانه و بی رحمانه ای قرار گرفت، بسیار تعجب می کرد.

فؤاد 22 ساله با انواع شکنجه وحشیانه رو به رو گشت تا حدی که وضعیت جسمانی اش وخیم شد، اما با شجاعت بی نظیر همچون صخره در برابر جلادان صهیونیست ایستاد و لب به اعتراف نگشود و هیچ کلمه ای از گروهی که تأسیس کرده بود و فرماندهی آن را بر عهده داشت یا جریانی که به آن وابسته بود بر زبان نیاورد و فقط گفت که هدف اول و آخر او جهاد و مقاومت در برابر اشغالگران بود.

صهیونیست ها برای اینکه او را تحت فشار روانی قرار دهند پدر و مادرش را دستگیر کردند. رفتار صهیونیست ها با آنها به گونه ای بود که به محض آزادی به بیمارستان منتقل شدند. اشغالگران آن ها را در اتاقی که هوای گرم و خفه کننده ای داشت زندانی کردند هر چقدر به در کوبیدند جوابی نشنیدند تا اینکه صهیونیست ها آنها را در ساعت 4 بامداد پس از آنکه مادر فؤاد بی هوش بر زمین افتاد و پدرش دچار حالت تهوع شد آزاد کردند و پدر و مادر فؤاد مجبور شدند که 4 ساعت راه بروند تا به منزل برسند.

فؤاد از هر گونه اعترافی که برای صهیونیست ها سودمند باشد، خودداری کرد. در پی آن صهیونیست ها نبیله " ام نضال" خواهر او را که در آن زمان دو کودک خردسال داشت به همراه مادرش بازداشت کردند و به فؤاد گفتند که آنها را مورد تجاوز قرار می دهند تا از این طریق او را تحت فشار روانی قرار دهند. ام نضال جزئیات ملاقات خود را با فؤاد این گونه توصیف می کند:" این برادرم فؤاد نبود که رو به روی من ایستاده بود بلکه جسم بی جان او بود، برادرم آن قدر توان نداشت که با ما صحبت کند، پوستش خشک شده، چشمانش فرو رفته و قرمز شده بود، گویی چند سال پیرتر شده بود، به سختی نفس می کشید و هر از چند گاهی سرش را از روی سینه اش بلند می کرد".

وی اضافه کرد:"با وجودی که می دانستم که همه سخنان ما ثبت خواهد شد، اما به او نزدیک شدم و به آرامی به او گفتم:"همه ما فدای وطن، فؤاد تو اولین کسی نیستی (که به این وضعیت افتاده ای) و آخرین کس هم نخواهی بود. استقامت کن، به خواست خدا ما با تو هستیم". هنوز حرف او تمام نشده بود که سگ های اطلاعات به او حمله ور شدند و او و مادرش را به مدت دوازده ساعت بدون آب و غذا در یک اتاق تاریک انداختند. در خلال این مدت صدای فریاد ضبط شده و ساختگی را پخش کردند تا فؤاد فکر کند که به آنها تجاوز می کنند.

روز محاکمه پس از 36 جلسه سئوال و جواب و فراخوانی شاهدان که شمار آنها در تاریخ 9/6/1982 بالغ بر 30 تن بود فرا رسید. در آن روز فقط به مادر وی اجازه داده شد که در این جلسه حضور یابد و بقیه افراد خانواده در خارج از دادگاه منتظر صدور حکم ماندند. پس از آنکه حکم ظالمانه علیه فؤاد که به اتهام قتل سربازان صهیونیست و مزدوران، سوزاندن خودروهای دلالان و فروش زمین در قدس، تهیه بمب، تشویق و به خدمت گرفتن جوانان در تیم خود به سه بار حبس ابد و یازده سال زندان محکوم شده بود، خوانده شد، وی کوشید به همراه یکی از همرزمان خود شجاعانه به قاضی دادگاه که مسلح بود و لباس نظامی بر تن داشت حمله کند و سلاح او را بگیرد، اما نگهبانان دادگاه اقدام به شلیک اشک آور کردند و به طوری پیاپی به او ضربه زدند تا اینکه بی هوش بر زمین افتاد سپس او را بستند و به زندان الرمله منتقل کردند.

الرازم مبارزه بر ضد اشغالگران را حتی در پشت میله های زندان ادامه می دهد به طوری که اکنون نماینده اسیران عضو جنبش جهاد اسلامی در زندان های اشغالگران است. وی اندیشه خود را در این زندان ها بسط و گسترش می دهد؛ زیرا می داند که این زندان ها محل مناسبی برای ترویج اندیشه و ادامه راه مبارزاتی و جهادی بر ضد اشغالگران صهیونیست است.

وی طی بیست و پنج سال اسارت از زندان الرمله به عسقلان از آنجا به بئرالسبع سپس به نفحه و دوباره از نفحه به بئر السبع منتقل گردید. وی کوشید که در خطبه های نماز جمعه جنایت های دشمن را بر ضد هموطنان خود آشکار سازد که در پی آن با مجازات سنگدلانه ای رو به رو گشت به طوری که ماه ها به سلول های انفرادی منتقل گردید و از ملاقات محروم و خانواده اش تحت فشار قرار گرفت.

فؤاد 25 سال را در زندان های صهیونیست ها سپری کرده است اما از همت و روحیه او کاسته نشده است بلکه با وجود ادامه اشغالگری و زورگویی های صهیونیست همچنان تأکید می کند که حق پیروز خواهد شد. در خلال هر ملاقاتی که با خانواده اش صورت می گیرد با کلماتی آهنگین و قوی که از اراده آهنین او سرچشمه می گیرد به آنها سفارش می کند:"از کسی کمک نگیرید بلکه به خداوند جهانیان پناه ببرید، چرا که او یاری دهنده و فریادرس ماست؛ به خواست خدا پیروزی نزدیک است و صبح صادق خواهد آمد، صبور باشید که من نیز صبر پیشه می کنم و این را از طرف خداوند می دانم".

پدر هشتاد ساله فؤاد که از نظر استواری اراده با ده ها نفر برابری می کند، می گوید:"فؤاد و بقیه اسیرانی که سال های طولانی در اسارت به سر برده اند بیانگر وضعیت قضیه همه اسیران هستند، قضیه ای که به فراموشی سپرده شده است، این ها نه تنها نشان دهنده درد و رنج اسیران در زندان ها بلکه بیانگر درد و رنج هزاران خانواده ای هستند که در زندانی بزرگ به سر می برند".

وی اضافه کرد:" آن چه واقعاً غم انگیز است اینکه ازهمان ابتدا با قضیه اسیران به خوبی برخورد نشده و توجهی به آن به اندازه ای که لازم است صورت نگرفته است. اگر رهبری تشکیلات به آن به عنوان یک قضیه اصلی می نگریست و در آن اهمال نمی کرد نتایج به این اندازه دردناک نبود. ما اسیرانی را می بینیم که پس از گذشت 20 سال هنوز اثرات رطوبت زندان در جسم آنها مشاهده می گردد".

خانواده رازم تأکید می کند که قضیه اسیران به حدی خطرناک و دشوار شده است که مقامات صهیونیست خود را با این اسیران تنها می بینند از این رو همه روزه انواع شکنجه را بر ضد آنها اعمال می کنند. پدر سالخورده فؤاد می گوید:" ایمان ما به خدا زیاد است اما دردها و مشکلات نیز فراوان اند و وقتی که می بینیم هیچ امید یا فرصتی برای خروج آنها وجود ندارد اندوه ما را فرا می گیرد. هنگامی که می بینیم در توافقات صلح در حق آنها اجحاف می شود و در تبادل اسیران نیز امیدی به آزادی وجود ندارد، در این صورت چگونه می توان امیدوار بود؟!

گفتنی است که فؤاد مانند بقیه ساکنان قدس و فلسطین در سرزمین های اشغالی 48 از هر فرصتی برای آزادی در تبادل اسیران یا معاملات سازش محروم هستند. فؤاد از مشکلات جسمانی زیادی رنج می برد که مهم ترین آنها مشکل بینایی چشمان و ضعف دید است که مسئولان زندان از درمان وی خودداری می کنند

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 اردیبهشت1385ساعت 11:29 قبل از ظهر  توسط reza  | 

پنج داستان مينيمال

جمعه، 6 خردادماه 1384

     

 
       
 

موضوع: داستان

 

نويسنده: عباس حسین‌نژاد

   
     
وقتی شنید بزرگترین هنرمند سینمای کشورمرده خیلی خوشحال شد. فردا صبح اول وقت جلوی خانه‌ی سینما حاضر شد در حالی که دفترش را به سینه‌اش می‌فشرد، امیدوار بود امروز دیگر بتواند کلکسیون امضایش را تکمیل کند.
   

 

 

 


چشم‌هايش


تا به‌ حال اينقدر از نزديک با چشم‌های يک دختر نزديک نشده بود.
دختر با ابروانی کشيده و چشم‌هايی باز و درشت، به آسمان نگاه می‌کرد.
ابروانش را که تازه‌ برداشته ‌بود و بوی خوشی كه می‌آمد.
همين‌طور محو زيبايی مسحورکننده‌ی دختر شده‌ و پلک زدن هم يادش رفته‌بود...
پريشانی موهای سياه دختر را تعقيب می‌کرد که رد خونی کنار سر توجهش را جلب کرد.

يکه خورد. کمی به عقب رفت...
با زوزه‌ای کشدار از جسد دختر کنار بزرگراه دور شد.


آرزو (يک)

وقتی شنید بزرگترین هنرمند سینمای کشور مرده خیلی خوشحال شد.
فردا صبح اول وقت جلوی خانه‌ی سینما حاضر شد
در حالی که دفترش را به سینه‌اش می‌فشرد، امیدوار بود امروز دیگر بتواند کلکسیون امضایش را تکمیل کند.


آرزو (دو)

اول آرزو کرد کاش باران بیاید.
بعد آرزو کرد کاش در آن باران دست حمید توی دست‌هایش باشد.
بعد آرزو کرد خبر قبولی‌اش را در فوق‌لیسانس، توی همان باران به او بدهند.
بعد ...
صدای ترمز شدید یک ماشین و صحنه‌ی دلخراش یک تصادف و آسفالت‌ها که رنگ خون را بد می‌فهمند!

جسد دختر تا رسیدن آمبولانس زیر باران بود.

آرزو (سه)

نترسيد با اينكه برق تيغه چاقو به چشمش خورد،
نترسيد و از جايش تكان نخورد چون به پيرمرد اعتماد داشت.
پيرمرد چاقو به دست جلو رفت و چند لحظه بعد چاقو كه با ولع تمام رگ هايي را بريد

شب كه خواستگارها داشتند مي‌رفتند چقدر از دست پخت عروس خانم تعريف مي كردند و برادر كوچك عروس مرغش را مي‌خواست.

آرزو (Happy End!)


اول آرزو كرد باران بيايد تا از دلتنگي‌هايش كم شود
بعد آرزو كرد در آن باران دست حميد توي دست‌هايش باشد
آنوقت آرزو كرد خبر قبولي‌اش در ارشد را توي همان باران به او بدهند
بعد با خودش فكر كرد حميد چقدر خوشحال خواهد شد وقتي اين را بشنود
بعد ...
صداي ترمز شديد يك ماشين و ماشين در كمتر از يك وجب فاصله با دختر متوقف شده بود.
با خودش گفت: اگر باران آمده بود!



 
 
 

 مطالب مرتبط

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 اردیبهشت1385ساعت 11:28 قبل از ظهر  توسط reza  | 

 آذر



داستانى كه مى خوانيد از حساسيت زن هاى ژاپنى حكايت دارد. موضوع اين داستان يك مسواك است و مثل هميشه اين احتمال هم البته هست كه اين داستان اتفاق نيفتاده باشد و تنها يك داستان باشد كه كسى از خودش ساخته است، و اگر اين احتمال دوم درست درآمد، من واقعا متاسفم كه وقت تان را تلف كردم. اما اين هم هست كه ما هرگز نمى توانيم پى ببريم كه آيا داستانى واقعا اتفاق افتاده است يا نه.
روزى روزگارى يك مرد جوان آمريكايى بود كه در توكيو با يك خانم ژاپنى روى هم ريخته بود. آنها از گشت و گذار شروع كردند و به اتفاق كارشان به عشق و عاشقى كشيد. در اين ميان ظاهرا آن خانم ژاپنى در كار دلدادگى صادق تر بود از آن آقاى آمريكايى، و خلاصه از دلدادگى آنها يك ماهى گذشت و در اين مدت آن خانم شب هاى زيادى را در آپارتمان آن آقا به صبح رسانده بود و در همهء اين مدت، هر روز، همين كه صبح مى شد، از خانهء معشوق يا مستقيم سر كار مى رفت، يا به خانهء خودش برمى گشت.
غروب يكى از اين روزها آن خانم مسواكش را با خودش به خانهء آن آقا آورد. تا آن روز، دندانش را با مسواك يارش مسواك مى زد. او پرسيد كه آيا اجازه دارد مسواكش را در خانهء او بگذارد، چون شب ها را اغلب در خانهء او به صبح مى رساند. براى همين شايد بهتر باشد از مسواك خودش استفاده كند تا از مسواك او. مرد جوان آمريكايى موافقت كرد و آن خانم ژاپنى مسواكش را در جا مسواكى، كنار مسواك آن آقاى آمريكايى گذاشت. بعد آنها مثل هميشه با هم همبستر شدند و در آن همخوابگى پيكرشان از جوانى، و از شور و از تمنا درخشيدن گرفت. صبح روز بعد خانم ژاپنى كه سرخوش و شاد بود دندانش را با مسواك خودش مسواك زد و رفت سر كار.
وقتى آن خانم رفت سر كار، آن مرد آمريكايى دربارهء همه چيز فكر كرد. او آن زن را اينقدرها دوست نداشت كه زن پيش خودش فكر مى كرد. مرد به زن فكر كرد كه مسواكش را به خانهء او آورده بود. به حمام رفت و به مسواك نگاه كرد. منظرهء مسواك، آن طور كه كنار مسواك خودش قرار داشت او را رنج مى داد. مسواك زن را از جامسواكى برداشت و آن را به سطل زباله انداخت. بعد از خانه بيرون زد و وقتى كه تصادفا از كنار داروخانه اى مى گذشت، از آن داروخانه ارزان ترين مسواك ژاپن را خريد. مسواك معشوقش آبى بود. مسواكى كه خريد قرمز رنگ بود. وقتى به خانه برگشت، آن مسواك قرمز رنگ را گذاشت در جامسواكى، در همان سوراخى كه پيش از اين مسواك معشوقش در آن قرار داشت.
غروب كه شد، آن خانم ژاپنى به خانهء او آمد.
آنها با هم مشروب خوردند و با هم مدتى گپ زدند.
زن، سرخوش بود.
بعد مى بايست به حمام برود.
او ده دقيقه در حمام ماند.
مرد منتظر بود و در همان حال يك پيك ويسكى را در دهان خالى كرد و پيش از آن كه آن را قورت بدهد، در دهان مزه مزه اش كرد.
زن برگشت.
وقتى به حمام مى رفت، سرخوش بود و شاد بود. برگشتن اخم كرده بود و ساكت بود. گفت فراموش كرده است كه امروز با كسى يك قرار تجارى دارد. متاسف است، اما بايد حتما سر قرار برود. مرد گفت: اصلا مهم نيست و او اين چيزها را درك مى كند. زن تشكر كرد و رفت.
آن مرد جوان آمريكايى ديگر هرگز معشوق ژاپنى اش را نديد.


از توكيو مونتانا اكسپرس
داستان هاى كوتاه نوشتهء ريچارد براتيگان / 1987م نيويورك


انتشار ترجمهء اين داستان - و ديگر داستان هايی كه از اين نويسنده تاكنون در اين صفحات آمده است - در مطبوعات چاپى و غيرچاپى حتى با ذكر ماخذ هم جايز نيست. اگر مى پسنديد، تنها مى توانيد لينك بدهيد به اين صفحه. ح. ن.

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 فروردین1385ساعت 12:4 بعد از ظهر  توسط reza  | 

یک نامهء عاشقانه از تیمارستان دولتی ریچارد براتیگان

فایل پی دی اف



متنی که می خوانید، بخشی از دست نوشته های براتیگان است که او در سن بیست و دو سالگی به معشوقش، زنی به نام "ادنا وبستر" هدیه داد . در نامه ای براتیگان حق انتشار این دست نوشته ها را به معشوقش واگذار کرد تا این که سال ها پس از مرگ او یک ناشر نیویورکی پیدا شد و این دست نوشته ها را از ادنا وبستر به بهایی گزاف خرید و در کتابی به نام "هدیه ای برای ادنا وبستر" انتشار داد. این کتاب آخرین کتاب براتیگان است.
براتیگان در نامه ای به وبستر نوشته بود: وقتی من مشهور شدم، می توانی از راه فروش این دست نوشته ها روزگار پیری را بدون دغدغه بگذرانی.
ح.ن
الف
کلوین، سه سالش بود.

1
گورستان یک جای ساکت بود.
گورستان ساکت تر از هر جایی بود که دیده بودم
و حتی ساکت تر بود از کلیسا
در اطراف گورستان درخت های بلند، خیلی بلندی بودند
باد از میان درخت ها می وزید و آن ها با صدایی بسیار زیبا با باد حرف می زدند.
علف خیلی سبز بود
و همه جا، در گورستان حال و هوایی داشت نگفتنی
گورستان بهترین جا بود برای مردگان

2
در آن سوی پنجره باران شر شر می بارید
چهره ام را به شیشهء پنجره می فشردم
شیشهء پنجره سرد بود
نور چراغ اتوموبیلی را دیدم که به سوی خانهء ما می آمد
فکر کردم عمو ری است که می آید
اما اشتباه کرده بودم

3
ما رفته بودیم به پیک نیک در جنگل
خوش گذشت.
یک گل پیدا کرده بودم.
آبی رنگ بود.

4
یک روز دستم را به طرف یک شیرینی دراز کردم
بابام عصبانی شد
با چنگال روی دستم زد
و من به گریه افتادم.

5
درامتداد ساحل دریا رفتم تا به جایی رسیدم که ماسه هاش نرم بود.
نشستم.
آنگاه مهیب ترین موج جهان از ورای ماسه های سیاه به سویم آمد و تقریبا در یک متر و نیمی من متوقف ماند
آب پس رفت
و باز هم پس رفت
و همچنان پس رفت
و من از دیدن آب شاد بودم

6
گربه ای داشتم زرد رنگ به نام تام
او خر خر می کرد و گربه ای مهربان بود
و من او را خیلی دوست می داشتم
روزی او گریخت
و دیگر هرگز به خانه برنگشت.

7
باد می وزید و از وزش باد، خانه صدا می داد
و صدا می داد و صدا می داد.
ترسیده بودم.
فکر می کردم خانه از صدای باد بیدار می شود.

8
عنکبوتی را گرفتم
او در دست هام به خود می پیچید
گفتم: کاریت ندارم
با این حال عنکبوت همچنان به خود می پیچید
او یک عنکبوتِ سیاهِ بزرگ بود
مامان آمد توی اتاق و فریاد زد: بندازش دور
گفتم: من که کاریش ندارم

9
مامانم گفت: خوشگلم
گفت: تو ناز منی. عروسک منی
در آغوشم گرفته بود و مرا غرق در بوسه کرده بود
من در همان حال یکی از تپه های کوچولوی جسمش را نوازش دادم
نرم بود
دو تا بود
از هر دو تاشون خوشم آمد و از چشم های مامانم خوشم آمد و از صداش خوشم آمد
دهان مامانم حتی از نون قندی هم خوشمزه تر بود

10
آفتاب از میان پنجره به درون می تابید
دانه های غبار در نور آفتاب در فضا در نوسان بودند
نمی دانستم که آن دانه ها غبار هستند
هر چه می کردم نمی توانستم یکی از آن دانه ها را به چنگ آورم


ه
کلوین،
حالا بیست سالش است


جین عزیزم
پدر و مادرم اینجا بودند و به م گفتند مردم به پلیس چه چیزهایی دربارهء من گفته اند. جین عزیزم، فکر می کنم حق با توست. شاید هیچکس در دنیا نمی تواند مرا درک کند. در نظر آنها من یک هیولا هستم. یک هیولا. یک هیولا.
-
از خودم می پرسم، آیا پلیس از استلا هم بازجویی کرده؟ از پدرم خواهش کرده بودم به تو زنگ بزند و ته و توی قضایا را درآورد. یعنی نمی بایست این کار را می کردم؟ فردا موضوع را برایم تعریف می کنند. فردا. فردا. می دانم، این را خوب می دانم که اگر پلیس از استلا بازجویی کرده باشد، دیگر هرگز نمی توانم دل او را به دست بیاورم.
-
می دانی که من چقدر دوستش می دارم. می دانی که تا چه حد عشق من به او عمیق، صادقانه و پاک است. نمی توانم بدون استلا زندگی کنم. اگر استلا نباشد، زندگیم بی معنی ست.
-
چرا اصلا با استلا آشنا شدم؟ چرا عاشقش شدم؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا خاطرخواه زنی شدم که امکان رسیدن به او یک به یک میلیون است؟ مگر من چه کار کرده ام که مستوچب چنین عقوبتی باشم؟ جین، برایم دعا کنم. دعا کنم که پروردگار با من مهربان باشد. تمنا می کنم برایم دعا کن.
-
جین! من عاشق توام. تو تنها کسی هستی که می تواند مرا درک کند. تو تنها کسی هستی که می داند من کی هستم: یک خرگوش در جنگلی پر از ببر درنده.
-
می خواهم بنویسم. می خواهم بنویسم و بنویسم. می خواهم پول دربیاورم و هدیه های خوشگل برالی استلا بخرم. آرزوی باطنیم این است که روزی بتوانم به استلا هدایای زیبا بدهم – هدایایی که در حد شان دختر زیبایی مانند او باشد. تردید دارم که روزی بتوانم محبت او را از نو به دست آورم. اما دعا می کنم و امیدوارم که روزی بتوانم دست کم به او هدایای گرانبها بدهم تا او شاید اندکی احساس خوشبختی کند، هرچند که من آن مردی نیستم که بتواند او را خوشبخت کند. من تنها از زندگی یک چیز می خواهم و آن هم این است که بتوانم استلا را خوشبخت کنم و او را از جنگل و خطراتش حفظ کنم و در هر حال و همیشه مراقبش باشم. جین – خدایا – آیا به نظر تو این توقع زیادی ست؟ جین من نمی توانم تنها زندگی کنم. ناگزیرم که زندگیم را وقف کسی کنم گه به او عاشقم. از خدا بخواه که به من رحم کند.
-
هر شب برای استلا دعا می کنم. از خدا می خواهم که او در زندگی شاد باشد و زندگی به کام او باشد و شب ها کابوس نبیند. دها می کنم که خداوند همیشه حافظ او باشد و او را همیشه به راه راست هدایت کند. امیدوارم – از صمیم قلب امیدوارم که روزی دعاهام اجابت شود.
-
و یک شکارچی می آید با سلاحی از جنس گل سرخ.
-
کلوین

فارسی: حسین نوش آذر

فایل پی دی اف
+ نوشته شده در  یکشنبه 20 فروردین1385ساعت 12:3 بعد از ظهر  توسط reza  | 

ba shoma nistam
بازگشت به صفحهء نخست
 
 
چشمان ژاپن، داستانى از ريچارد براتيگان – فارسى: حسين نوش آذر



به ديدن يك خانوادهء ژاپنى مى روم در يكى از شهرك هاى اطراف توكيو. آنها بسيار مهربان اند. خانم خانه دم در به پيشواز ما مى آيد. او روزى روزگارى بازيگر معروف فيلم هاى تلويزيونى بوده است. هنوز هم زيباست و جوان است و با اين حال خانه دارى را به بازيگرى در فيلم هاى تلويزيونى ترجيح دادهاست.
ما، با احتساب شوهر اين خانم در مجموع چهار نفريم. در بين اين چهار نفر، من تنها كسى هستم كه ژاپنى نيست.
خانم و آقاى صاحبخانه با مهر به پيشواز ما مى آيند و با ادب از ما دعوت مى كنند كه به اتاق غذاخورى برويم. اتاق غذاخورى را به شيوهء غربى ها زينت داده اند و انتهاى آن به آشپرخانه راه دارد. خانم خانه، در آشپزخانه به پخت و پز مشغول است و با اين حال از ما غافل نيست و هر چند گاه با چند پيك مشروب از ما پذيرايى مى كند. تا مى رسيم، هنوز از راه نرسيده، تا مى نشينيم، مرد خانه – آقايى بسيار مهربان و بسيار دوست داشتنى – با صدايى شوخ و شنگ، به شوخى مى گويد: "من شير خانه ام هستم."
من معنى اين جمله را درست نمى فهمم، اما خوب مى دانم كه اين جمله بى معنى نيست. چون اگر بى معنى بود، هرگز به زبان نمى آمد. احساس مى كنم، اين آقا، اين جمله را به خاطر من و خطاب به من گفته است. خانه را اندكى برانداز مى كنم. خانه اى ست نوساز كه آدم در آن احساس راحتى مى كند. آقاى خانه از بازيگران سرشناس تآتر ژاپن است.
بعد پيك به پيك مشروب مى نوشيم. آن هم چه مشروبى: Sake on the Rocks يك مشروب خوش خوراك كه در غروب شرجى روزى از روزهاى خرداد ماه در ژاپن جگر آدم را حال مى آورد. خانم خانه هنوز در آشپزخانه مشغول پخت و پز است. او دارد شام را آماده مى كند. هر چندگاه آقاى خانه هم به او كمك مى كند. اين زن و شوهر با هم جورند و كارهاشان با هم هماهنگ است. انگار در آشپزخانه يك نمايش با شركت دو بازيگر چيره دست روى صحنه آمده است.
مدتى مى گذرد. بعد مقاديرى خوراك هاى گوارا روى ميز غذاخورى چيده مى شود. تمام مدت، ما شام مى خوريم، با هم گپ مى زنيم و مشروب مى خوريم. حالا، خانم خانه وظيفهء خود را به كمال انجام داده است. در اين مدت، از وقتى كه ما از راه رسيده ايم حتى لحظه اى ننشسته است.
حالا خانم خانه مى نشيند. اما سر ميز غذا نمى نشيند. دو متر آن طرف تر يك گله جا پيدا مى كند و مى نشيند و از آنجا به گفت و گوى ما گوش مى دهد. من به او نگاه مى كنم كه دو متر آن طرف تر نشسته است و به جمله اى فكر مى كنم كه مردش، وقتى ما وارد شديم – انگار خطاب به من گفته بود: "من شير خانه ام هستم."
نمى دانستم اين جمله چه معنى دارد. اما مى دانستم كه بى معنى نيست. حالا به معنى اين جمله پى برده ام. حالا كه به خانم خانه نگاه مى كنم كه دو متر آن طرف تر نشسته است، و با اين حال هر چند گاه در گفت و گوى ما شركت مى كند، به معنى جملهء آقاى خانه پى مى برم.
من به چشمان خانم خانه نگاه مى كنم. چشمان او سياه و زيباست. از چشمانش خوشبختى يك زن نمايان است. او شاد است كه ما به ضيافت شام آمده ايم. او تلاش كرد كه به ما خوش بگذرد و حالا كه مى بيند به ما خوش مى گذرد، از خوشى ما شاد است.
من در چشمان اين زن تاريخ ژاپن را مى بينم. يك هزاره زنانى كه سر ميز ننشسته اند و با اين حال خوشبختند. امروز وقتى اين داستان را مى نويسم خانم هاى آمريكايى را پيش چشم مجسم مى كنم كه با خواندن اين داستان، با دهانى كه از خشم قفل شده است، با فريادى كه از نفرت انگار در گلو مى شكند، مى گويند: آه. اين بردهء بدبخت. اين زن ستمديده كه قربانى يك نظام مردسالار است. بهتر است به جاى اين كه كلفتى اين آقايان را كند، به خود بيايد و بزند توى تخم شان.
من مى توانم در اين لحظه چهرهء اين خانم ها را ببينم.
من مى توانم در اين لحظه نفرت را در چشمان شان ببينم. نفرت در چشمان آنها كه از اين اتاق غذاخورى در ژاپن فرسنگ ها فاصله دارند
+ نوشته شده در  یکشنبه 20 فروردین1385ساعت 12:1 بعد از ظهر  توسط reza  | 

 
بهترین و زیباترین کدهای جاوا اسکریپت به همراه آزمایش آن کد بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران