تبليغاتX
bebegol
private

مديركل اداره پيشگيري از آسيب‌‏هاي اجتماعي بهزيستي, اعلام كرد: بهزيستي در سال ۸۵, بودجه ساماندهي دوجنسي‌‏ها را دريافت مي‌‏كند.

سيدهادي معتمدي, مديركل اداره پيشگيري از آسيب‌‏هاي اجتماعي بهزيستي, در گفت و گو با ايلنا, گفت: بحث افراد دوجنسه بايد به صورت جامع در بهزيستي پيگيري شود و تمامي هزينه‌‏هاي ساماندهي آنها تامين شود.


وي افزود: تنها شناسايي اين افراد مطرح نيست, بلكه بايد هزينه‌‏ها و خدمات مورد نياز آنها را هم تامين كنيم.

به گفته معتمدي, اطلاعات جامع در اين زمينه را به سازمان مديريت و برنامه‌‏ريزي فرستاده‌‏ايم تا بتوانيم بودجه ساماندهي آنها را دريافت كنيم.

وي تصريح كرد: يكي از خدمات مورد نياز افراد دوجنسه، ارائه خدمات روان درماني و روانپزشكي است.

معتمدي يادآور شد: پس از انجام خدمات روان درماني در صورتي‌‏كه اين افراد قادر به تغيير جنس باشند, اقدامات اجراي عمل جراحي را فراهم مي‌‏كنيم.

وي، در خصوص غيرمعمول بودن زندگي اين افراد, گفت: با توجه به اينكه اين افراد نمي‌‏توانند به راحتي در جامعه حضور يافته و كار كنند، پس از انجام كارهاي درماني براي آنها اشتغال‌‏زايي مي‌‏كنيم.

وي خاطرنشان كرد: اين افراد بايد حمايت قانوني و اجتماعي داشته باشند و از نظر اقتصادي نيز تامين شوند.

معتمدي در پايان گفت: بر اساس برآوردها در حال حاضر، حدود ۸۰۰ تا يك هزار فرد دوجنسه در كشور زندگي مي‌‏كنند.


+ نوشته شده در  شنبه 6 خرداد1385ساعت 12:54 بعد از ظهر  توسط reza  | 

آنها T.S هستند ، یعنی دوجنسه

چهارشنبه، 6 آبانماه 1383

روی جلد -

مينو ، نيما شده است. فرشاد ، ويدا
«همه دور هم جمع بوديم، من ، ساناز، هدي، نگار، آلاله، شيما، آزيتا، هستي و… » آنهايي كه فقط در شناسنامه نام‌هاي رسمي «محسن، ايمان، اشكان، كورش، بهزاد و جلال و… » را با خود يدك مي‌كشند!
وقتي پدر ومادرم با عمل تغيير جنسيتم موافقت كردند و ديگر مساله جدي شد، يكي از بچه‌ها رو به من كرد و گفت: خوش به حالت فرشاد… يه مدت ديگه مي‌شي « ويدا » خانم، اونوقت خودتي و خودت. ازدواج مي‌كني ، بچه دار مي‌شي… و بعد با بغض ادامه داده بود: «يك آدم مي‌شي…آدم! آدمي با هويت» خوش به حالت كه داري عمل مي‌كني و بالاخره به آرزويت مي‌رسي.
اما آنروز دلم مي‌خواست زمين دهان بازكند و من را در خود ببلعد… بعد … مثل الان كه دارم با شما حرف مي‌زنم، بغضم تركيد و هاي هاي گريه كردم، آخر همه ما يك درد مشتركيم!
اين‌ها را «فرشاد» مي‌گويد. فرشادي كه دست يك آدم ديگر را گرفته و با خود به مركز شبانه روزي بهزيستي آورده است.


«نيما» 23 ساله است، اما به تازگي مثل يك مرد در كوچه و خيابان ظاهر مي‌شود، اما هنوز هم شرم دخترانه زير نگاه‌هايش موج مي‌زند. بلوز و شلوار مردانه كرم رنگ پوشيده. موهاي كوتاه و خرمايي روشن دارد. خانه‌شان «كرج»‌است و قصه زندگي اش سر درازي دارد:
«نيما» ! الان براي چه به بهزيستي آمده اي؟
-چون يك بيماري « T.S» هستم، مثل فرشاد. الان بعد از يك ماه عمل جراحي و خوردن قرص و تزريق آمپول‌هاي مختلف بايد تحت مداوا قراربگيرم.
كي فهميدي كه مشكل داري؟
-از روزي كه خودم را شناختم.
پدر و مادرت براي عمل تغيير جنسيت مشكلي نداشتند؟
-خوب، قبول كنيد پذيرش اين مساله خيلي سخت است اما چون آنها آدم‌هاي تحصيل كرده‌اي هستند با اين امر كنار آمدند.
از دوره قبل از عمل برايمان بگو
دانشجو بودم. در يك خوابگاه دخترانه، اعصابم به هم ريخته بود. اصلاً‌تحمل رفتارهاي دختران را نداشتم. دوستش انگاري منتظر است بگويد به من كه او در آنجا نيز عاشق هم شده است!
پس عاشق هم شدي؟
-سر به زير مي اندازد، با ناخن‌هايش بازي مي‌كند و مي‌گويد: «بله. عاشق ميترا»
نام قبلي‌ات چه بود؟
مينو.
آيا «ميترا» فهميد كه تغيير جنسيت داده‌اي؟
-بله.
الان كجاست ؟
-الان با هم نامزد شده ايم!
ميترا بااين مساله مشكلي نداشت؟
نه! اصلاً ، دختر خوب و فهميده‌اي است.
خانواده‌اش چطور؟
به جز پدرش هيچ كدام مشكلي ندارند.
پدرش تو را ديده؟
-نه! هنوز زود است. بايد ريش و سبيل هم در بياورم تا نظر مساعد نهايي را بدهد.
چطور با « فرشاد» آشنا شدي؟
فرشاد ميان حرف‌هاي نيما مي‌آيد و مي‌گويد: در بيمارستان
بيمارستاني كه نيما را عمل كردند. اين بيمارستان ايرانشهر؟
-بله
چرا به بيمارستان رفته بودي؟
هميشه مي‌روم. مي‌روم تا بچه‌هايي را كه مثل خودم هستند از نزديك ببينم . آن روز به طور اتفاقي با «نيما» آشنا شدم.
ديگر چه كساني آنجا بودند؟
پدر و مادرش و «ميترا» . ميترا مثل ابر بهار مي‌گريست و از پشت پنجره «نيما» را عاشقانه نگاه مي‌كرد.
فرشاد خودت كجا زندگي مي كني و چند سال داري؟
24 سالم است و از « لنگرود »‌آمده‌ام.
چند تا دوست داري؟
كلاً هشت نفر. كه همه مثل خودم مشكل دارند.
سخت نيست تا اينجا مي‌آيي؟!
چرا .هيچ جايي براي ماندن ندارم ولي مجبورم براي پيدا كردن هويتم اين همه راه بيايم تا تهران.
آن روز وقتي « نيما‌»را ديدم بيشتر اميدوار شدم. با خانواده‌اش خيلي صميمي هستم، به پدرش گفتم : « اين دختره‌ «ميترا» واقعاً ‌عاشق بچه شماست، خدا در و تخته رو جور كرده، يك كاري بكنيد به هم برسند!»
(ادامه در هفته نامه تپش)

گزارش از شقایق آرمان

October 27, 2004 , 10:11 PM
+ نوشته شده در  شنبه 6 خرداد1385ساعت 12:49 بعد از ظهر  توسط reza  | 

 
بهترین و زیباترین کدهای جاوا اسکریپت به همراه آزمایش آن کد بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران