تبليغاتX
bebegol
private
+ نوشته شده در  سه شنبه 5 اردیبهشت1385ساعت 1:2 بعد از ظهر  توسط reza  | 

دختران و زنان جوان ايرانی راه‌های خلاقانه‌ای برای كنار آمدن با قوانين حجاب يافته‌اند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 اردیبهشت1385ساعت 12:58 بعد از ظهر  توسط reza  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 5 اردیبهشت1385ساعت 11:1 قبل از ظهر  توسط reza  | 

+ نوشته شده در  شنبه 2 اردیبهشت1385ساعت 12:42 بعد از ظهر  توسط reza  | 

+ نوشته شده در  شنبه 2 اردیبهشت1385ساعت 12:41 بعد از ظهر  توسط reza  | 

 

 

 

يادداشت مترجم.................................................. 6

پيچک سمي.......................................................7 

 ويدئوکلوپ آقاي وحشت......................................... 17

 بايد باورم کنيد.................................................... 31

جواب نامه را ننويس............................................. 45

انسان گرگي...................................................... 57

صدف سخنگو..................................................... 69

روح ماه............................................................. 81

گربه ي سرگردان................................................. 93  

تُنگِ ماهي........................................................ 105

جانور عجيب....................................................... 117


يادداشت مترجم :

مجموعه ي کلبه ي وحشت در سال هاي اخير از پرفروش ترين کتاب هاي جهان غرب بوده و فيلمنامه هاي زيادي از روي آن نوشته شده، لذا با مطالعه ي اين کتاب تصميم به ترجمه ي آن گرفتم تا نوجوانان ما نيز با خواندن داستان هاي جذاب و در عين حال آموزنده ي اين کتاب به مطالعه ي هر چه بيشتر ترغيب شوند. چنانچه نوجوانان کشورهاي غربي که علاقه ي چنداني به مطالعه نداشتند با خواندن اين کتاب، طلسم شده و تبديل به خوانندگان تشنه و مشتاق شده  اند.

استاين نويسنده ي اين کتاب ابراز مي­دارد در زندگي با ماجراي وحشتناکي از قبيل روح يا موميايي روبه رو نشده. وي از خواندن مطالب ترسناک لذت مي برد. او براي ايده هايش از دو منبع الهام مي گيرد: ذِهن، قدرت تخيل. استاين اين چنين مي گويد: «وقتي که مي نويسم سعي مي کنم به چيزهايي فکر کنم که از آنها مي ترسيدم و اين احساس را در کتابم بيان کنم.»

استاين از نُه سالگي شروع به نوشتن کرد. وي داستان هايش را توسط يک ماشين تحرير قديمي مي نوشت و به کلاس مي برد، معلم هم آنها را دور مي انداخت! ولي استاين نا اميد نشد و به کارش ادامه داد. استاين با ورود به مقاطع تحصيلي بالاتر همچنان به نوشتن ادامه داد و براي روزنامه ي دبيرستانش نيز مطلب مي نوشت. بعد از فارغ التحصيلي از دانشگاه اوهايو به نيويورک رفت و به صورت جدي به نويسندگي پرداخت. کتاب هاي او بهترين فروش را در سال هاي متوالي داشته است.

برخي از معروفترين آثار استاين عبارتند از:

دختر سايه، فراموشم مکن، جانور خبيث، جيغ، من مرده ام.

 

 

پيچک سمي

اردوگاه ويلبر:

آخه ويلبر هم شد اسم اردوگاه! هنوز باورم نمي شود پدر و مادرم من را اينجا فرستاده اند. آنها مي گويند: «مت، تو عاشقش مي شوي.» خب بايد بگويم كه يك خبر برايشان دارم. من نه تنها عاشق اين كمپ نيستم، حتي دوستش هم ندارم. تا به حال نشده بود چند هفته در اردوگاه بمانم. من يك بچه ي شهري هستم چرا بايد دوست داشته باشم خارج از شهر باشم؟ خب من هم دوست دارم تمام تابستان با دوستانم بيرون بروم، با اسكيت پياده روها را  بالا و پايين برويم، به زمين بازي و سينما برويم.

من شهر را دوست دارم. آخر چطور مي توانم به اين هواي تازه عادت كنم؟ اما خب، چهار هفته فرصت دارم تا عادت كنم. اينجا در اتاق كوچكي هستم كه پنجره هايش پرده ندارد. سه هم اتاقي هم دارم، ويني و مايك؛ بد نيستند. آنها هم مثل من دوازده ساله هستند. تنها مشكل ما براد است.

روز اول با سه چمدان كه پر از لباس هاي اتو شده بودند وارد شد. روي هر کدام از وسايلش برچسبي با اسمش بود. براد موهاي بوري دارد كه آنها را به طرف عقب سرش داده و به صورت دم اسبي بسته است. موهايش تا پايين يقه اش مي آيد. او چشماني آبي دارد و وقتي مي خندد تمام دندان هايش ديده مي شود.

تا وارد اتاق شد من و ويني دماغ هايمان را گرفتيم و فرياد زديم:

ـ اين ديگر چه بويي است!

مايك دوباره بو كشيد و صورتش را در هم كشيد، بعد به طرف براد برگشت  و گفت:

ـ اه! از چي استفاده كرده اي؟

براد با آرامش جواب داد: حتماٌ بوي اسپري بعد از اصلاحم است.

بعد آرام شروع به خالي كردن چمدان هايش كرد.

ـ مگر تو ريش مي تراشي؟

ـ نه، من فقط اسپري اش را دوست دارم.

ويني يواشكي گفت:

ـ مثل بوي شيرِ ترش شده است.

ـ فكر نكنم براد صدايش را شنيد.

براد درحالي كه لپ هاي نرمش را مي ماليد گفت:

ـ اين صورتم را تازه نگه مي دارد. خيلي عاليه! شما هم اگر بخواهيد مي توانيد استفاده كنيد.

ناله كنان از اتاق خارج شدم. چطور مي توانم زندگي با يك راسو را يك تحمل كنم؟

اتاق ها روي يك تپه ي كوتاه كه مشرف به زمين بيس بال است قرار گرفته. درحالي كه نفس هاي عميق مي كشيدم و سعي مي كردم آن بوي عجيب را فراموش كنم به طرف پايين تپه دويدم.

چند تا از بچه هاي اتاق هاي ديگر مي خواستند بيس بال بازي كنند. از آنها پرسيدم: من هم مي توانم بازي كنم؟

قانون و مقررات در اردوگاه ويلبر واقعاٌ شل گرفته مي شود. اينجا هيچ سازماندهي ندارد. تنها قانون مهمي كه داريم اين است: «هر كاري كه دوست داريد انجام دهيد،  فقط خودتان را به دردسر نيندازيد.»

پسري به اسم ديويد گفت:

ـ تو مي تواني در سمت چپ زمين  بازي كني.

و من را به خارج زمين هدايت كرد. درحالي كه روي چمن ها مي دويدم پرسيدم:

ـ كسي دستكش ندارد؟  

ديويد با خنده گفت:

ـ به دستكش نيازي پيدا نمي كني، هيچ كس نمي تواند توپ را آن قدر دور پرتاب كند.

جاناتان گفت:

ـ مت، مواظب باش به پيچك سمي نخوري!

ـ هاه، كدام پيچك سمي؟

پيدا كردنش سخت نبود. مقدار زيادي از آن را بيرون زمين بازي ديدم. پيچک ها در راهي كه به اتاق غذا خوري منتهي مي شد رشد كرده بودند. حتي يك پسر شهري مثل من هم اين را مي داند كه راه شناختن پيچك سمي اين است كه سه برگ دارد. چند ثانيه اي به آن نگاه كردم، بعد از آن دور شدم و راه افتادم به طرف اتاق. در همان لحظه بود كه ديدم اولين توپ در حال آمدن به سمت من است. داشت از روي پيچك سمي عبور مي كرد. دستم را بالا بردم تا بتوانم توپ را از زير بگيرم. فرياد زدم: 

ـ گرفتمش.

ولي نتوانستم و از روي سرم رَد شد. وقتي كه دنبالش مي گشتم ديدم كسي كه توپ را شوت كرده بود، توي چمن ها نشسته و نوشابه مي خورد. آن شب با صداي خِش خِش بلندي از خواب پريدم. توي تختم نشستم و گوش دادم. خِش، خِش، خرت. با خودم فكر كردم حتماً صداي حشرات است و دوباره سرم را روي بالش گذاشتم، ولي دوباره همان صدا آمد. خِش خِش؛ مثل صداي خُرد شدن برگ ها. صدا نمي گذاشت بخوابم. از تختم پايين پريدم و به طرف پنجره رفتم. سه هم اتاقيم تكان نمي خوردند. به دقت در تاريكي شب خيره شدم. درختان بلند و سياه بودند، آسمان هم ابري بود. هيچ چيزي تكان نمي خورد و برگ ها هم خُرد نمي شدند. پس چيز ديگري اين صدا را به وجود مي آورد. خِش، خِش، خرت.

ديگر كاملاً خواب از سرم پريده بود، براي همين هم تصميم گرفتم ببينم چه  خبر است. لباسم را پوشيدم و يواشكي از اتاق بيرون آمدم. هوا كاملاً تاريك بود. حتي توي اتاق مسئول اردوگاه هم هيچ چراغي روشن نبود؛ نه نور ماه، نه ستاره ها و نه حتي يك باد ملايم. به دنبال صدا به طرف پايين تپه رفتم. خِش، خِش، خرت.

پيش خودم مارهاي بزرگي را كه به اندازه ي قطار بودند تصور كردم كه روي برگ ها مي خزند. يعني چه چيزي اين صداي عجيب را ايجاد مي كرد؟ از زمين خارج شدم. چمن ها از شبنم خيس بودند. پاهايم روي زمين سر خورد. با خودم گفتم: اصلاً من اينجا چه كار مي كنم؟ شايد اين همه هواي تازه مغزم را از كار انداخته!

ابرها از روي ماه كنار رفتند و وقتي نور ماه زمين را روشن كرد آن موجود را ديدم. واقعاً حالم وقتي گرفته شد که فهميدم آن موجود فقط يك گياه است. البته مقدار زيادي گياه كه همه به سمت بالا رشد مي كردند. آب دهانم را قورت دادم و شروع كردم به برگشتن.

پيچك هاي سمي زنده بودند؛ زنده. سه برگ آنها به شكل سر و دست درآمده بودند و همين طور كه ساقه رشد مي كرد، بالا و پايين مي پريدند. باورم نمي شد. خيلي ترسيده بودم. ريشه هاي پيچك درحالي كه در هوا مي چرخيدند به طرف من آمدند. شروع كردم به دويدن. پايم گير كرد و روي چمن هاي خيس افتادم، ولي به سختي بلند شدم و تا جايي كه مي توانستم تند تند دويدم. درحالي كه فرياد مي زدم وارد اتاقم شدم و در، محكم پشت سرم بسته شد. ويني خواب آلود گفت:

ـ آهاي چه خبره!

ـ پيچك سمي! فرار كنيد! فرار كنيد!

مايك از تختش پايين پريد و گفت:

ـ چي شده مت؟ چي شده؟

براد با غُرغُر گفت:

ـ اِي بابا نصفه شبه ها!

ـ  فرار كنيد! پيچك سمي دارد مي آيد، دارد از تپه بالا مي آيد!

همه خنديدند. باورتان مي شود؟ آنها به من خنديدند. فكر مي كنم به نظرشان احمقانه آمد. البته من هم كمي اِغراق مي كردم. بيرون خيلي تاريك بود. شايد همه چيز فقط در تصورات من بوده.

ويني و مايك گفتند:

ـ حتماً كابوس ديدي.

براد فقط غُرغُر مي كرد، پشتش را كرد و دوباره خوابيد. كمي طول كشيد تا آرام شدم. بعد هم خوابيدم و خواب مارهاي سبز و بزرگ را ديدم که دنبالم مي آمدند.

صبح روز بعد پيچك سمي در تمام زمين بيس بال رشد كرده بود و بعضي ساقه هايش به طرف اتاق اصلي رشد كرده بودند. همين طور كه براي صبحانه مي رفتيم ديدم بعضي از بچه ها به شوخي همديگر را به طرف پيچك سمي هُل مي دهند. بعضي از بچه ها هم دسته هايي از آن را مي چيدند و به طرف هم پرت مي كردند. آنها فكر مي كردند چون گياه اين قدر سريع رشد مي كند پس حتماً پيچك سمي نيست؛  ولي در اشتباه بودند.

تا ظهر جوش هايي روي پوست نِصف بچه ها به وجود آمد که خيلي هم مي خاريد. همه ناله و غُرغُر مي كردند. تا شب همه ي مواد ضدعفوني كننده تمام شد. آن بعدازظهر پيچك سمي در تمام زمين بيس بال و تيراندازي رُشد كرد و تا وسط تپه به طرف اتاق ها آمد. خوشبختانه كسي از هم اتاقي هاي من به آن دست نزده بود. موقع شام سر ميزمان نشسته بوديم و به بچه هايي كه ناله مي كردند نگاه مي كرديم. وقتي از غذاخوري بيرون آمديم خورشيد پشت درختان در حالِ غروب بود. لاري و كريج را ديديم كه دسته هايي از پيچك سمي در دستشان است. لاري گفت:

ـ بعداً مي بينم تان بچه ها. ما مي خواهيم اين پيچك ها را از اينجا جمع كنيم؛ حتي اگر تا صبح طول بكشد.

آنها را ديدم كه به طرف پيچك رفتند و در مِه محو شدند. ديگر هرگز نديدمشان. نصفه شب هر چهار نفر ما با صداي وحشتناك خِش خِش از خواب پريديم. به طرف پنجره دويديم و به بيرون خيره شديم. ابري خيم همه جا را پوشانده بود و هيچ چيز ديده نمي شد. مي لرزيدم. صداي خِش خِش واقعاً از نزديك مي آمد. با خودم فكر كردم آيا من هم به اندازه ي ويني، مايك و براد ترسيده ام؟ به تخت هايمان برگشتيم ولي هيچ كدام نمي توانستيم بخوابيم.

صبح روز بعد با بي حالي از تختم بيرون آمدم. با لباس هاي ديروزم خوابيده بودم. به طرف در اتاق رفتم و آن را هُل دادم تا باز شود؛ محكم و محكم تر. در گير كرده بود. ويني گفت:

ـ هِي، چي شده؟

ـ نمي توانم در را باز كنم.

ـ خب از پنجره بپر بيرون.

فكر خوبي است.

به طرف پنجره رفتم، ولي داد زدم:

ـ واي نه!

پس بگو چرا امروز صبح هوا اِنقدر تاريك بود. تمام سطح پنجره با پرده اي ضخيم از پيچك سمي پوشيده شده بود! زبانم بند آمده بود. به سختي گفتم:

ـ تا اينجا آمده!

حالا سه دوستم از جا پريده بودند. همه وحشت زده بوديم و به پرده ي پيچك كه مانع عبور نور مي شد خيره شده بوديم. ويني داد زد:

ـ حتماٌ پيچك سمي پشت در هم رشد كرده.

پيچك سمي از شكاف ها داخل شد. قسمت هاي نرم و پيچان ساقه به طرف ما چهار نفر آمد.

ـ كمك! كمك! يك نفر به ما كمك كند!

ـ بياييد در را امتحان كنيم.

من و مايك و ويني به طرف در دويديم و شروع كرديم به هُل دادن. شانه هايمان را به در تكيه داديم و با تمام قدرت هُل داديم. براد به ديوار چسبيده بود و از ترس مي لرزيد. برگشتم و ديدم ساقه ي پيچك بيشتر و بيشتر داخل كابين مي شود. در را فشار داديم؛ يك هُل محكم. در به اندازه ي يك  سانت باز شد و ديديم كه پيچك سمي دور تمام اتاق ها پيچيده.

براد داد زد:

ـ بهش دست نزن!

ـ زود باش براد! به كمك تو هم احتياج داريم.

ويني با عصبانيت گفت:

ـ زود باش، بايد از اينجا بيرون برويم!

براد درحالي كه به پيچك خيره شده بود به ما ملحق شد.

ـ همه با شمارة سه هُل بدهند. يك ... دو ....

براد شانه هايش را به در تكيه داد. خيلي عجيب بود كه پيچك سمي عقب كشيد!

ـ محكم تر فشار بدهيد، دارد عقب مي رود.

مايك داد زد:

ـ فقط چند سانت ديگر و بعد مي توانيم بيرون برويم

براد نزديك تر شد. پيچك عقب تر رفت. براد يك قدم ديگر نزديك شد پيچك باز عقب رفت.

براد به طرف ما برگشت و گفت:

ـ چرا اين طوري شده؟

با شادي گفتم:  

ـ فكر كنم من دليلش را مي دانم. به خاطر اسپري بعد از اصلاح تو است؛ از بوي آن خوشش نمي آيد.

ـ  غيرممكنه،  همه اسپري من را دوست دارند!

ـ  برو اسپري را بياور، بايد به طرف پيچك اسپري بزنيم.

 ويني سريع به طرف كمد براد دويد، بسته ي اسپري را قاپيد و آورد، بعد آن را به طرف پيچك هدف گرفت و فشار داد. اسپري فيس صدا داد و هيچ چيز بيرون نيامد.

ـ خاليه، بيچاره شديم!

ـ من دوازده تا بسته ي ديگر دارم ولي نمي خواهم هَدَر دهم.

با اينكه براد مخالف بود، دوازده بسته را از كمدش درآورديم و شروع كرديم به اسپري زدن. پيچك عقب رفت.

ـ دارد اثر مي كند. بوي گَند اسپري باعث شد به عقب برود. هي بچه ها، زود باشيد!

هر سه از در بيرون آمديم و به پيچك سمي حمله كرديم. براد فرياد مي زد:

ـ همه را مصرف نكنيد.

ولي صداي اسپري نمي گذاشت حرف هايش را بشنويم. پيچک همين طور عقب و عقب تر مي رفت. تمام اتاق ها را پوشانده بود، حتي اتاق غذاخوري. دماغ هايمان را گرفته بوديم و اسپري مي زديم. با هر فشار عقب تر مي رفت. بالاخره بعد از ساعت ها اسپري زدن، پيچك به رودخانه برگشت و بعد با صداي بلندي به زير آب رفت.

همه از شادي فرياد مي زدند و ما را تشويق مي ­كردند. ما را روي شانه هايشان گذاشته و جشن گرفته بودند، ولي خيلي طول نكشيد كه لکه سياه بزرگي در آسمان ديديم.

ـ طوفان شده!

ابر سياه به طرف ما مي آمد، ولي اينكه طوفان نيست. ابر سياه صداي وِزوِز مي داد. ابر سياه بالاي اردوگاه بود. شنيدم براد گفت!

ـ آهان، يك چيزي را فراموش كردم بگويم.

ـ چي؟

ـ  بوي اسپري بعد از اصلاح من حشرات را جذب مي كند.

 

 

ويدئوکلوپ آقاي وحشت

 

صداي جيغ در خيابان هاي شلوغ پيچيده بود: كمك! كمك!

موجودي بزرگ، ترسناك و سبزرنگ بالاي كوچه هاي شهر ظاهر شد. يك غول عظيم؛ غول گياهي. گياه، برگ هايي به شكل چنگال داشت؛ چنگال هايي كه مانند دست، مردم را مي قاپيد. همين طور كه مردم را در چنگال هاي برگي اش گرفته بود آنها را بالا و بالاتر مي برد و مردم جيغ مي زدند؛ بالا و بالاتر به سوي مرگ حتمي.

داد زدم:

ـ خسته كننده است.

اين فيلم را سه بار ديده ام. نوار را در آوردم. اين يكي به اندازه ي فيلم هاي ديگر وحشتناك نبود.

من بن آدامز هستم و کلي فيلم ترسناک ديده ام. فيلم هاي موميايي ها و انسان نماها و فيلم هايي با موجوداتي از سيارات ديگر. راستي من و بهترين دوستم جف تصميم گرفته ايم وقتي بزرگ شديم فيلم هاي وحشتناك بسازيم. الان اين قدر بزرگ نيستيم كه ما را جدي بگيرند؛ چون دوازده سال بيشتر نداريم. البته تا حالا چند تا فيلم وحشتناك با دوربين پدرم ساخته ايم. من معمولاً نقش قرباني را بازي مي كنم. چون كه موهايم قرمز است و پوست خيلي سفيدي هم دارم. آخرين صحنه فيلم روي موهايم تمام مي شود. خيلي خوب مي توانم فيلم آدم وحشت زده را بازي كنم. ولي چه فايده؟ حالا كه جف براي تعطيلات رفته اُردو. من هم با پدر و مادرم در تعطيلات تابستان به سر مي بريم.

پدر و مادرم خانه اي را به مدت يك ماه كنار كوه اجاره كرده اند. اينجا هيچ كاري براي انجام دادن نيست هيچ جايي هم براي رفتن و بدتر از همه هيچ بچه اي نيست كه هم سن من باشد. پدر و مادرم مي گويند: برو بيرون،  خوش بگذران.

ولي كجا؟ ترجيح مي دهم در خانه بمانم و فيلمهاي وحشتناك تماشا كنم. الآن دو هفته است كه فيلمهايي را كه از خانه آورده ام تماشا مي كنم. صداي مادرم از اتاق كناري آمد: بن، تمام بعدازظهر را جلوي تلويزيون گذراندي.

مامان وارد شد و پرده ها را کنار زد. نور ناگهاني، چشمانم را ناراحت کرد.

ـ حالا وقتشه كه كمي هواي تازه بخوري. براي پسر در حال رشد خوب نيست كه اين همه وقت توي خانه بنشيند. مي خواهم به شهر بروم تا كمي وسايل باغباني بخرم. تو هم مي تواني با من بيايي.

پدرم فقط پايان هفته را اينجا مي گذراند ولي مامان معلم است و تابستان سرِ کار نمي رود. فكر مي كنيد چه كار مي كند؟ مُدام در باغ سرگرم است.

مادر با صدايي قاطع پرسيد:

ـ بن، مي خواهي به شهر بيايي؟

البته منظورش پرسيدن از من نبود، منظورش اين بود كه بايد بيايي. نوار ويدئويي را طوري در دست گرفتم كه قسمت غول ديده نشود و فقط عكس گياه ديده شود. 

ـ ولي مامان، من مي خوام اين نوار آموزشي را که در مورد گياهان است ببينم.

ـ  من مي دانم که اين فيلم ترسناک است. داري تابستانت را با نگاه كردن اين چيزها هدر مي دهي. حالا بيا برويم.

وقتي به شهر رسيديم مامان مستقيم به سمت مغازه اي كه ابزار باغباني مي فروخت رفت. چيزي توجهم را جلب كرد. يك ويدئوكلوپ.

ـ مامان، سر كوچه مي بينمتان.

سريع به طرف ويدئوکلوپ دويدم. سعي مي كردم هيجانم را كنترل كنم. حالا مي توانستم فيلم هاي جديد بگيرم و از همه بهتر اسم ويدئوكلوپ بود؛ كلوپ آقاي وحشت. حتماً همه ي فيلم هايش وحشتناك بودند. چه شانس خوبي!  

بيرون مغازه ايستادم. يك سايه بان كهنه بالاي در جلوي مغازه بود. لايه اي از گَرد و غُبار، شيشه ها را پوشانده بود. شيشه ي كثيف را پاك كردم و به داخل خيره شدم. داخل هم به كثيفي و كهنگي بيرون مغازه بود. نوارها در اطراف پخش شده بودند. از نظر من كه اشكالي ندارد. از کجا معلوم، شايد بتوانم از زير اين همه گَرد و خاک، فيلم باحالي پيدا کنم. بدون اينكه به در دست بزنم خودش آرام باز شد. بهتر! آهسته داخل شدم.

صدايي آهسته پرسيد:

ـ مي توانم كمكتان كنم؟ 

مردي مسن با موهاي سفيد، پشت سرم ايستاده بود. ابروهاي پُر و سفيدي داشت، پوست صورتش هم پُر از چين و چروك بود.

ـ اسم من آقاي وحشت است، به مغازه ي من خوش آمدي!

آقاي وحشت خنديد و ديدم كه بيشتر دندان هايش را از دست داده.

ـ فيلم هاي وحشتناك دوست داري؟

ـ شوخي مي كنيد من تا به حال هر چه فيلم وحشتناك ساخته شده ديده ام.

ـ شرط مي بندم كه هيچ كدام از اينها را نديده اي. من خودم آنها را در پاركينگ پشت مغازه ساخته ام.

ـ واقعاً؟!

با خود گفتم: کِي بشود براي جف تعريف كنم. حتماً خيلي حسودي اش مي شود. هر چقدر هم در اُردوگاه بهش خوش بگذرد شرط مي بندم كسي مثل آقاي وحشت را نمي تواند ببيند.

ـ خوب نگاه كن. مطمئنم مي تواني چيزي كه تو را بترساند پيدا كني.     

به فيلم ها نگاه كردم؛ خيلي باحال بودند! ده داستان در مورد موميايي ها، غول ها در تاريكي شب، پسر و انسان نما و ...

ـ اين ها محشر هستند!

فيلم خون آشام را برداشتم. خون آشامِ روي جلد، صورتي سفيد مثل مرده ها داشت و قطره اي خون از چانه اش مي چكيد؛ خيلي طبيعي بود. عكسش من را جذب كرد. احساس کردم چشم هايش به من خيره شده اند. نمي توانستم تصميم بگيرم كه كدام فيلم را بردارم. همه به نظر عالي مي آمدند.

بعد ناگهان فيلمي در تلويزيون گوشه ي مغازه پخش شد. يك غول بزرگ كه نصف بدنش انسان و نصف ديگر مارمولك بود، از داخل مرداب بيرون آمد و به دنبال کسي براي خوردن مي گشت. گمب! گمب! گمب! جلوي پسري ايستاد.

مانند افسون زده ها تماشا مي كردم.

هيولا به پسرك نزديك و نزديك تر شد. من هم به تلويزيون نزديك تر شدم. صورت پسر وحشت زده بود. مي توانستم احساس پسرک را کاملاً درك كنم. صدايي از پشت سرم شنيدم. برگشتم، مرد مارمولكي شانه ي پسر را گرفت و احساس كردم چيزي شانه ي من را هم گرفته است؛ چيزي خيس و نرم. نگاه كردم و ديدم دستي سبز من را گرفته! داد زدم:

ـ مرد مارمولكي!

مامان شانه هايم را رها كرد و دستكش سبزش را درآورد:

ـ چي مي گي؟ فقط مي خواستم دستكش هاي جديد باغباني ام را نشانت بدهم. سرش را تكان داد و جلوي تلويزيون ايستاد.

ـ اين فيلم هاي ترسناك، تو را حساس كرده. فكر نمي كنم ديگر لازم باشد اين فيلم ها را ببيني. بيا برويم خانه.

از پشت مامان، دزدكي نگاه كردم تا صفحه ي تلويزيون را ببينم. مامان بلندم كرد و به طرف در برد:

ـ همين حالا!

صبح روز بعد زود بيدار شدم. مي خواستم به ويدئوكلوپ بروم. بايد آخر فيلم مرد مارمولکي را مي ديدم، ولي نمي توانستم به مامان بگويم که کجا مي روم. نبايد مي فهميد.

ـ من مي روم دوچرخه سواري.

دهان مامان از تعجب باز ماند: داري بيرون مي روي!

قبل از اينكه سؤال ديگري بپرسد، سوار دوچرخه ام شدم و رفتم. پانزده دقيقه بعد جلوي ويدئوكلوپ بودم. روي تابلوي جلوي در نوشته شده بود «بسته است». داخل مغازه تاريك بود. اين پا آن پا شدم. کِي باز مي شود؟ کِي مي توانم آخر مردِ مارمولكي را ببينم؟ آرزو مي كردم آقاي وحشت را ببينم. از شيشه هاي گرد و خاك گرفته، به داخل خيره شدم. انگار چنين شانسي نداشتم، ولي نوري سوسو زن در گوشه ي مغازه ديدم. از يكي از تلويزيون ها فيلمي پخش مي شد. يواشكي به صفحه نگاه كردم؛ مرد مارمولكي!

در زدم:

ـ  آقاي وحشت!  شما آنجا هستيد؟

دستگيره ي در را گرفتم و در با صداي تَرَق  باز شد.

ـ آقاي وحشت!

جوابي نيامد. تنها صدايي كه شنيده مي شد صداي فيلم ترسناك بود و تنها نور هم از تلويزيون مي آمد. تصميم گرفتم يواشكي داخل شوم و فيلم را نگاه كنم بعد هم برگردم. هيچ كس هم نمي فهميد. جلوتر رفتم و به تلويزيون خيره شدم. يك ساعت بعد فيلم تمام شد. مرد مارمولكي پسر را چند تكه كرد و بقيه ي مردم را هم به عنوان دسر خورد. چه باحال! درواقع بهترين فيلم وحشتناكي بود كه در تمام تابستان ديده بودم. ويدئو خاموش شد و همه ي اتاق تاريك. حالا وقت رفتن است. به طرف در رفتم و دستگيره را گرفتم. هيچ اتفاقي نيفتاد! در را هل دادم اثر نكرد.

ـ اوه، نه! اينجا زنداني شدم. حالا چه كار كنم؟

در تاريكي، كورمال كورمال مي رفتم. سمت راست نوري ديدم. يك در ديگر؟ يا در خروجي عقب ساختمان؟ به سمتش رفتم. بله يك در بود كه از پشت آن صداهاي غرش و ناله مي آمد. آنجا چه خبر است؟ با تمام قدرتم در را هل دادم. در به راحتي باز شد. يكه خوردم، پايم گير كرد و افتادم. به سختي بلند شدم. چشمانم داشت از حدقه بيرون مي زد. يك پاي بزرگ مارمولكي، چند سانت آن طرف ترِ من بود.

جيغ کشيدم و پريدم. مرد مارمولكي به طرف من مي آمد. مثل ... مثل هيولا؛ يك هيولاي زنده كه نفس مي كشيد و زبان بزرگ و تيزش را تكان مي داد. نفس گرمش كه مانند كوره بود به من خورد. برگشتم تا بدوم. مرد مارمولكي دست قوي اش را دراز كرد تا جلوي من را بگيرد. مرا در چنگال هايش گرفت؛ چنگال هايي به محكمي يك طناب آهني! جيغي کشيدم و يواشكي به داخل نور روشن نگاه كردم. كس ديگري اينجاست؟ دست هايي دورم را گرفتند ولي من را از چنگال مرد مارمولكي بيرون نياوردند؛ دست هايي پر از مو. انسان نماها، هيولاها، موميايي ها!

صدايي آشنا فرياد زد:

ـ يك لحظه صبر كن. 

به نور خيره شدم. آقاي وحشت همين طور كه به دنبال عصايش مي گشت نزديك شد.

ـ دوباره سلام.

ـ س... سلام.

چشمان آقاي وحشت برق مي زد. آب دهانم را به سختي قورت دادم ولي نمي توانستم خودم را از دست هيولا خلاص كنم.

ـ مي بينم كه درِ پاركينگ را پيدا كردي.

عصايش را تكان داد.

ـ نظرت چيه؟

براي يك لحظه متوجه اطرافم شدم. هيولا، دوربين ها و پروژكتورها را ديدم. به اتاق خيره شدم. هيولاها به نظر آشنا مي آمدند. خون آشامِ مرگ آور، موميايي و البته مرد مارمولكي؛ هيولاهاي فيلم هاي وحشتناك! چطور فراموش كرده بودم؟! اين پاركينگ، اِستوديو فيلمسازي آنها  بود.

به مرد مارمولكي خنديدم و گفتم:

ـ من بازي شما را خيلي دوست دارم.

مرد مارمولكي سرش را تكان داد و چنگال هايش را باز كرد.

ـ و اين لباس ها خيلي باحال هستند!

آقاي وحشت لبخندي زد:

ـ بله، و تو از طرفداران فيلم هاي وحشتناك هستي. درسته؟

ـ کاملاً درسته.

آقاي وحشت دست هايش را به هم زد:

ـ خوبه، خوبه، عاليه! چطوره كه تو هم در بازگشت مرد مارمولكي بازي كني.

ـ چ ... چي!؟

ـ ما بقيه ي فيلم مرد مارمولكي را مي سازيم و به يك قرباني جديد نياز داريم.

من، در يك فيلم وحشتناك، باورم نمي شود!

ـ سابقه ي بازيگري داري؟

ـ كمي.

آقاي وحشت سرم را بالا گرفت و به صورتم نگاه كرد.

ـ خب، به نظر طبيعي مي آيد. يك نقش كوچك داري، حتي حرفي هم نبايد بزني.

او به من دسته اي ورق داد.

ـ اين هم فيلمنامه.

تند تند صحنه ها را خواندم. مرد مارمولكي از مرداب بيرون مي آيد. يك مدرسه را خراب مي كند. پسري فرار مي كند.

ـ اين من هستم؟

ـ بله، سئوال ديگري نيست؟ آماده اي كه شروع كنيم.

ـ الآن!

من مي خواستم به اُردوگاه جف زنگ بزنم به مامان، بابا بگم. شايد به چند تا از دوستانم هم زنگ بزنم؛ ارزش اين بازي به همين ها بود.

ـ مي شود اول چند تا تلفن بزنم؟

آقاي وحشت به ساعتش نگاه كرد.

ـ فقط به اندازه ي يك تلفن وقت داريم. پيشنهاد مي كنم به والدينت زنگ بزني، ما اجازه ي آنها را قبل از فيلمبرداري لازم داريم. در مورد قرارداد هم بعداً صحبت مي كنيم.

تلفن ده بار زنگ زد تا اينکه بالاخره مامان گوشي را برداشت. حتماً بيرون مشغول باغباني بوده. وقتي در مورد فيلم توضيح دادم گفت:

ـ مطمئن نيستم.

ـ ولي مامان، اين مي تواند بهترين تفريح براي من باشد. خواهش مي كنم، خواهش مي كنم. خيلي برايم مهم است.

ـ فقط سر وقت براي شام بيا.

تلفن را گذاشتم و رو به آقاي وحشت گفتم:

ـ همه چيز جور شد.

بازيگران، صحنه ي مرداب را پشت سر من گذاشتند. همه در جنب و جوش بودند و آماده مي شدند. يك بازيگر چهار دست، درختي را درست كنار من گذاشت. هيولاهاي خون آشام و موميايي پشت دوربين ايستادند. انسان نما پروژكتور را آماده كرد.

ـ آماده است.

نوري غم انگيز فضا را پر كرد.

آقاي وحشت به من علامت داد كه در مقابل درخت ببايستم.

ـ ما تو را براي صحنه ي اصلي مرد مارمولكي مي بنديم.

آن قسمت از فيلمنامه را به خاطر آوردم.

ـ آها، بله.

تنها كاري كه بايد مي كردم اين بود كه وحشت زده بشوم؛ خيلي راحت.

آقاي وحشت به سمت تهيه كننده اش گفت:

ـ حالا. بعد گفت:

ـ تو در مرداب گم مي شوي و خوابت مي برد، وقتي بيدار مي شوي مي بيني به درخت بسته شده اي. مي داني كه مرد مارمولكي برمي گردد ولي کِي، اين را ديگر نمي داني؟

به بازيگر خون آشام كه پشت دوربين بود اشاره كرد.

ـ آماده؟

ـ بله مي گيريم.

مرد مارمولكي از مرداب بيرون خزيد. سعي مي كردم وحشت زده به نظر برسم ولي خيلي هيجان زده و خوشحال بودم. آقاي وحشت درحالي كه سرش را تكان مي داد گفت:

ـ كات!

ـ بايد وحشت زده تر به نظر بيايي.    

دوباره سعي كردم. چشمانم را از وحشت گشاد كردم. مرد مارمولكي نزديك تر شد. چشمانش عقب و جلو مي رفتند؛ واقعاً گرسنه به نظر مي رسيد . زبانش را بيرون آورد تا يك پشه را در هوا بگيرد.

ـ چه جلوه هاي  ويژه و گريم عالي اي!

مرد مارمولكي نزديك تر شد، حتي از نزديك هم شبيه به يك هيولاي واقعي بود؛ پوست سبز، چشمان قرمز، زبان لَزج و دِراز!

ـ هي، صبر كنيد!

آقاي وحشت با  عصبانيت گفت:

ـ چي شده؟

ـ من گريم لازم ندارم؟

مرد عنكبوتي ايستاد.

ـ مي دانم كه نقش يك پسر معمولي را دارم ولي بازيگرهاي ديگر محشر گريم شده اند!

دستم را بلند كردم تا به صورت مرد عنكبوتي دست بزنم.

ـ اين ماسكه؟

پوستش ناهموار و سرد بود؛ حتماً ماسكه. به زور به صورتش دست زدم، تكان نخورد.

ـ هي!  مي شود ببينم؟

چه مهربان! مي خواهند كمكم كنند. بازيگر خون آشام دهانش باز شد و خنديد. دندان  هاي تيزش در نور مي درخشيد. دستانم را به درخت چسباند و بعد آنها را با طنابي ديگر بست. يادم نمي آيد اين قسمت را در فيلمنامه خوانده باشم.

داد زدم:

ـ چه كار مي كنيد؟

هيچ كس جواب نداد. به جايش موميايي باندش را از روي صورتش باز كرد. وقتي ديدم گوشت هاي پوسيده از صورت استخواني اش آويزان است دهانم باز ماند. چشمانش قرمز بود و مي درخشيد. انسان نما دستانش را بالا گرفت و چنگال هايش بيرون آمدند، دو دندان تيز از دو طرف دهانش بيرون آمد. دماغش از هيجان مي لرزيد. اينكه جلوه ي كامپيوتري نيست. پس چيست؟ وقتي به سوالم جواب دادم بدنم لرزيد. آنها بازيگران يك فيلم وحشتناك نبودند. آنها هيولا بودند؛ هيولاهاي واقعي!

ـ بگذاريد بروم.

سعي كردم طناب هاي كلفت را باز كنم. ولي طناب ها خيلي محكم بسته شده بودند. دستم بريد. توي تله افتاده بودم. چشمان مرد مارمولكي از شادي مي درخشيد، در صورتم نفس كشيد. نفس داغش صورتم را سوزاند و حالم را به هم زد. بوي كف مرداب مي داد. دندان هاي مرد مارمولكي صورتم را بريدند. با چنگالهايش گردنم را گرفت. دُمَش در هوا تكان مي خورد. فرياد زدم:

ـ آقاي وحشت، من را نجات بده، خواهش مي كنم يك كاري بكن!

ـ اوه، هيولاها صبر كنيد! همين حالا!

هيولاها برگشتند. مرد مارمولكي همان طور ايستاده بود. اوه خدا را شكر! حالم خوب است. اينها همه در تصوراتم بوده اند. نفس راحتي كشيدم. چطور چنين فکري کرده بودم!؟ آقاي وحشت كنارم آمد و موهايم را مرتب كرد. انگار اشتباه کرده بودم.

ـ خب، هيولاها، حالا براي صحنه ي اصلي خوردن آماده ايد؟ سه، دو، يک. شروع کنيد!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 2 اردیبهشت1385ساعت 12:16 بعد از ظهر  توسط reza  | 


حراج زیبایی

ترسیدی؟
نه بابا عین خیالمون هم نیست.سگ كی باشه بخواد حرفی بزنه!
مگه خودش همش چشمش دنبال اینو اون نیست منم چشمشو كور میكنم.وقتی از تاكسی پیاده شدم مدام این حرفها در گوشم میپیچید و از یاد اوری دو خانمی كه در تاكسی نشسته بودند و با كمال وقاحت مشغول تجدید ارایش و بد گویی از كسی كه انگار شوهرشان بودو نگاه وقیحانه راننده كه در اینه به انها زل زده بود متاسف بودم.
همیشه از دیرباز شنیده بودیم دختران در مرحله انتخاب همسر سعی میكنند با نمایش زیباییهایشان نظر مردان را جلب كنند تا برای انتخاب همسر گزینه های بیشتر داشته باشند.
همیشه گفته بودند كه جلوه گری زنان خصوصا زنان شوهر دار در همه فرهنگها ناپسند بوده.
اما این عمل ناشایست امروزه در جامعه ما شیوع پیدا كرده و جلوه گری زنان به صورت یك ارزش درامده است.
در نظامهای سرمایه داری معتقدند تمام سرمایه هایی كه در یك جامعه وجود دارد باید در اختیار همگان قرار گیرد كه البته زیبایی چون یك سرمایه است از این امر مستثنی نیست.
در یك تقلید اگاهانه گروهی از زنان كشورمان به صورت یك ویترین متحرك ویك مانكن سیار درامده اند.و با پوشیدن لباس های كوتاه و تنگ وبا ارایشهای انچنانی مدام در فكر جلب توجه وشكار نگاههای شیطانی بعضی از مردان می باشند.جالبتر اینجاست كه وقتی به رفتارشان اعتراض میشود دم از ازادی و پیشرفت دنیا میزنند!!! حالا كجا این سبكسری ها ازادی معنا شده ما نمی دانیم؟
اما اگر بخواهیم ازادی را اینگونه تعریف كنیم چقدر میتوانیم دوام بیاوریم؟و نگذاریم این ازادی گسترش یافته وتا ناكجا اباد كشیده نشود؟همه ما متاسفانه معنی دقیق ازادی را گم كرده ایم.
در میهمانیها,خیابانها,پاركهاو....شاهد حضور زنانی هستیم كه سرمایه نجابت و زیبایی خود را به حراج گذاشته اندو واقعا نمی دانند تا كی خریدار دارند.انان بارها از طرف مردان چشم چرانی كه مورد توجه نمی باشند دچار دردسر میشوند و ناگهان به مرحله سقوط میرسند كه دیگر نه جای اعتراض است نه تاسف.
زیرا خود كرده را تدبیر نیست.
هر چند در جامعه كنونی و با توجه به محدودیتها امكان شناخت مناسب جوانان از یكدیگر نیست اماانچه در حال حاضر با عنوان ازادی در حال گسترش است نه با هدف شناخت جوانان از هم بلكه به صورت انگیزه خود نمایی زنانه قابل توجیه است.
پوشیدن شلوارهای كوتاه,مانتوهای تنگ ,طرز ارایش مو و صورت فقط و فقط برای ارضای نگاه های شیطانی ست.
مطمئن باشید كه هیچ مردی خصوصا مرد ایرانی با این شناخت به دنبال انتخاب همسر نمی باشد زیرا مطمئن است كه این زن بعدها نیز می تواند همین رویه را ادامه داده و به دنبال شكار تازه ای باشد.یك مرد ممكن است در دیدن و لذت بردن خودش را ازاد و راحت حس كند اما در انتخاب یك شریك زندگی مناسب بسیار سخت و حساس می باشد.
خطاب به دختران ایرانی كه همگی از نعمت زیبایی برخوردارند باید گفت كه: سرمایه عفت قابل بازگشت نیست و تمامی انانی كه این سرمایه را وسیله و هدف سیاستهای تبلیغاتی و یا ارضای غرایز شخصی خور قرار داده اند هیچ گاه زحمت كمك به او را به خود نمی دهند و به راحتی به دنبال سوژه جدید و پر سود تری
هستند پس لااقل از انچه داریم اگربه خوبی استفاده نمی كنیم
انرا در اختیار خود بگیریم و نگذاریم به دست هر سود جویی
بیفتد.

+ نوشته شده در  شنبه 2 اردیبهشت1385ساعت 12:11 بعد از ظهر  توسط reza  | 

 
تاريخچه بارسلونا
Created by: امین رحمانیان - 06/12/2004


امین رحمانیان
در این فصل ارتش بدون توپ و تانک ایالت جدایی طلب کاتالان با ستارگانش آرزوی سالهای نه چندان دور هواداران بارسا برای آقایی بر فوتبال اروپا را زنده کرده است.. اما این عشق جاودانه از کجا و چگونه متولد شد؟

نام باشگاه: بارسلونا FCBarcelona

تاسيس : 1899

سايت اختصاصی: www.FCBarcelona.com

ورزشگاه : نيوكمپ campnou

گنجايش : 100000 نفر

رئيس باشگاه : خوان لاپورتا





شماره تماس روابط عمومی باشگاه: 0034934963600
رنگ لباس : پيراهن آبی وقرمز، شورت آبی




 لباس دوم : لباس سراسر مشكی با نوار مدرب ابی و اناری

كوتاه از بارسلونا


بارسلونا اولين قهرمان تاريخ جام يوفاست.
 بارسلونا از معدود تيم هايی است
كه هر 4 جام اروپا را فتح كرده است.
 بارسلونا در سرتاسر جهان دارای 150۴
كانون هواداری است.
 بارسلونا از معدود تيم هايی است كه بر روی پيراهنش از
تبليغ استفاده نمی كند.
 هيات مديره بارسلونا با 20 عضو ثابت و 6 عضو
افتخاری در كنار هيات مشاور 32 نفره در باشگاه فعاليت می كند.
 رييس باشگاه
با رای گيری از هواداران باشگاه تعيين ميشود.
بودجه باشگاه حدودا 170 ميليون يورو است .

 در اين باشگاه افراد مشهور زيادی چون مارادونا " كرايف " كوبالا " كركسيس " روماريو " استيچكف " سورز " رونالد كومن و رونالدو بازی کرده اند.

بازيكنان غير اسپانيايی و خارجی در موفقيت بارسا بيشتر از بازيكنان محلی و اسپانيايی تاثير گذاشته اند .

بارسا بوسيله يك فرد سوئيسی به نام گمپر تاسيس شده است .

در سال 1899 اولين رئيس باشگاه يك مرد انگليسی به نام والتر وايلد انتخاب شد .

بارسلونا حدود 50 مربی آورده كه نصف آنها خارجی بوده .

همه مربيانی كه با بارسا عنوان و افتخاری آورده اند همگی خارجی بوده اند . هيلنو هررا " رينوس مايكلز " تری ونه بلز و يوهان كرايف .

بارسلونا اولين باشگاه اسپانيايی بود كه حرفه ای شد .

از شروع بازيكنان پيراهن آبی و اناری بر تن می كردند . اما در آن زمان نصف پيراهن آبی و نصف ديگر اناری بود و شرط سفيد به پا می كردند

اولين بازی بارسلونا تركيبی از بازيكنان اين تيم و چند بازيكن انگليسی بود كه اين تيم توانست 1 بر 0 حريف خود را شكست دهد

در سال 1922 بارسلونا به استاديو جديدی دست يافت به نام لاس كورتس اين ورزشگاه جايگاه 35000 نفر را داشت وبه كليسای فوتبال معروف بود و اين  اولين ورزشگاه بارسا بود .  

در 14 ژوئن 1925 گروه نوازندگی يك كشتی انگليسی سرود ملی كاتالاتنيا را در ورزشگاه بارسلونا اجرا كرد كه با اين كار يك پديده اجتماعی پيش بينی نشده ای در فوتبال ظهر كرد .

بارسلونا هواداران بسيار زيادی دارد كه معروفترين انها عبارتند ار : مونتسرات كاباله، خواننده سوپرانو . خوسپ كارراس"خواننده تنور . آرانچا سانچز ويكاريو"تنيسور زن اسپانيايی .

بارسا القاب زيادی دارد:  

1- "BARCA "

2- در گويش اسپانيايی " باركا " و در گويش كاتالانی " بارشه "  

3- آزور لگرنا و بلوگرنا به معنای آبی واناری

4- كاتالان ها

موزه استادی يكی از بهترين موزه های شهر بارسلون است . اين موزه نمايانگر اثر باشگاه بر كاتالانيا می باشد . در آنجا شما می توانيد عكس های بسيار بزرگ " مدل و نقشه بسيار كامل و بزرگ نو كمپ " كفش های كومن " پيراهن كرايف " بليط هر فصل باری های بارسا در گذشته و ....... . در اين موزه يك سينمای كوچك وجود دارد كهشما می توانيد تاريخچه باشگاه را به صورت تصويری ببينيد .

بارسلونا كالاهای تجاری بيشتری در برابر باشگاههای ديگر در اسپانيا به فروش می رساند . و درآمد آنها از اين راه حدودا 30 ميليون دلار در سال است .

در حقيقت می توان گفت نه تنها كاتالان ها ، بلكه همه ساكنان منطقه باسك جان خود را فدای اناری ها می كنند. بارسا هميشه به داشتن بيشترين و متعصب ترين هواداران مشهور بوده است. هوادارانی كه شايد پيش از علاقه به بارسا، از تيم های شهر مادريد متنفرند، به خصوص رئالی كه در اين چند سال حقيقتاً موی دماغ بارسلونا بوده است!پيراهن بارسلونا حكم پرچم كاتالانيا دارد و به خاطر تقدسش تبليغی روی ان درج نمی شود اما برای اولين با يك company اين اجازه را پيدا كرد تا نماد خود را در اندازه های بسيار كوچك و به عنوان مارك لباس بر روی ان درج كند.

بارسلونا شهری درايالت باسك واقع در نيمه شرقی كشور اسپانياست. اين قسمت از كشور اسپانيا هميشه مشكلات زيادی برای دولتمردان اين كشور به وجود آورده است. كاتالان ها هيچ كدام از حكومت های اسپانيايی را نمی پذيرند و به دنبال استقلال هستند! بنابراين دشمن اصلی سلطنت اسپانيا محسوب می شوند.

در سال 1899 كاتالان ها بر آن شدند كه با تاسيس يك تيم فوتبال ، عقايد و نظريات خود را به اين سبك مطرح كنند.

به دليل همان فشارهای سياسی، بارسلونا درابتدا مشكلات زيادی داشت. اين تيم دورنگ آبی و اناری را به عنوان نماد كاتالان ها برتن كرد و دراولين بازی خود در يك ديدار دوستانه به مصاف يك تيم محلی انگليس رفت و با يك گل شكست خورد. اما چيزی به آغاز روزهای طلايی مردان كاتالان باقی نمانده بود.

 

افتخارات بارسلونا

16 بار قهرمانی لاليگا در سالهای: 1929 و 45 و 48و 52 و 53 و 59 و 60 و 74 و 85 و 91 و 92 و 93 و 94 و 98 و 99
24 بار قهرمانی در جام حذفی باشگاههای اسپانيا در سالهای : 1910 و 12و 13 و20 و 22 و 25 و 26 و 28 و 42 و 51 و 52 و 53 و 57 و 59 و 63 و 68 و 71 و 78 و81 و 83 و 88 و 90 و 97 و 98 
قهرمانی درليگ باشگاههای اروپا : يك بار در سال 1992
قهرمان در جام يوفا 4 بار در سالهای 1979 و 82 و  89 و 97
سه بار نايب قهرمانی جام باشگاههای اروپا در سالهای 1961 و 86 و 94

اسطوره های بارسلونا

 ريكادو زامورا
متولد سال 1901 اهل كشور اسپانيا
زامورا دروازه بان بزرگ كاتالان اسطوره ای متعلق به چندين دهه پيش است . اما هنوز كه هنوز است نام او به عنوان يك لقب افتخار اميز بر بهترين دروازه بان اسپانيا ناميده می شود. او در 18 سالگی برای نخستين بار درون دروازه اسپانيول ايستاده بود تنها يك سال بعد با دفاع از دروازه تيم ملی اسپانيا در بازيهای المپيك 1920 يك قهرمان ملی شد . اگر چه زامورا در دوره 3 ساله سنگر بانيش در بارسلونا به 2 قهرمانی مهم دست يافت اما شهرت او به خاطر واكنش های خارق العاده اش بود كه در تيم اسپانيا از خود به نمايش گذاشت.

  يوهان كرايف
متولد سال 1947 و اهل كشور هلند
يوهان كرايف بزرگترين اسطوره فوتبال هلند و باشگاه بارسلونا هنوز فراموش نكرده روزی به عنوان فرزند نظافت چی باشگاه اژاكس امستردام حتی قادر به تهيه كفش فوتبال نبود.
كرايف پس از كسب تمامی افتخارات در هلند در سال 1973 به بارسا امد تا اوازه خود را جهانی كند در حالی كه پيش از ان در سال 1971 يك بار برنده توپ طلايی اروپا شد.كرايف كه هميشه پيراهن شماره 14 را به خاطر اعتقادات مذهبيش بر تن می كرد. زمانی كه او با يك ركورد 922 هزار پوندی پا به نو كمپ گذاشت بارسلونا وضعيت جالبی نداشت. اما سال بعد از ان با هدايت كرايف بارسلونا با

بر جای گذاشتن 20 بازی بدون باخت قهرمان بلامنازه سال 74-1973 باشگاههای اسپانيا شد.
بسياری از كاتالانها به شوخی می كفتند در خشش های كرايف با بارسا سبب دق مرگ شدن فرانكو ديكتاتور اسپانيايی در سال 1975 شده است . اين نابغه فوتبال هلند و جهان خيلی زودتر از موعود به خاطر مساپل حاشيه ای از تيم ملی هلند و بارسلونا خداحافظی كرد تا افتخاراتش رو به اتمام بماند.

 افتخارات يوهان كرايف
7 بار به عنوان مرد سال هلند
مرد سال فوتبال اسپانيا در سال 1974
مرد سال فوتبال اروپا در سالهای 1971 و 73 و 74
سرمربی تيم بارسلونا طی سالهای 1988 تا 96

هريستو استيچكف
متولد سال 1966 و اهل كشور بلغارستان
استيچكف پس از يك دوره حضور موفق در زسكاسوفيه بلغارستان با شكستن ركورد نقل و انتقالات در سال 1990 پای به نو كمپ گذاشت. استيچكف اگر چه در اغاز به خاطر در گيری هايش با افت شديدی روبرو شد اما بعد تحت هدايت كرايف 4 سال پياپی قهرمان باشگاههای اسپانيا و همينطور يك بار در سال 1992 قهرمان باشگاههای اروپا شد.
هريستو كه در سال 1990 به عنوان بهترين گلزن اروپا به بارسلونا امده بود. وقتی در سال 1994 نيو كمپ را برای نخستين بار ترك كرد به اسطوره فوتبال بلغرستان و مرد سال فوتبال اروپا و اقای گل جام جهانی 1994 امريكا و يكی از فوق ستاره های فوتبال جهان تبديل شده بود.
وی در سال 1994 راهی پارما شد اما به خاطر اختلافاتی با سرا پارما دوباره به بارسا بازگشت اما حضور اين بار او در بارسا كم مدت و كم اثر بود . وی در مجموع 84 بازی برای بارسا كرد و 37 گل به ثمر رساند.
 

 زوبی زارتا
متولد سال 1961 و اهل كشور اسپانيا
اين دروازه بان بزرگ باسك تبار و بزرگترين دروازه بان معاصر اسپانيا 126 بازی ملی به ثبت رساند . او با تيم الاوز مشهور شد . زوبی زارتا در حال حاضر در امر مديريت باشگاه اتلتيكو بيلبائو فعاليت می كند . وی طی سالهای 94 - 1986 در بارسلونا بازی می كرد.

 گوارديولا
متولد سال 1971 و اهل كشور اسپانيا
وی ملقب به پسر سن پدرو كه از سال 1984 زمانی كه پسر بچه ای بيش نبود پای به باشگاه كاتالان گذاشت و سنبل وفاداری كاتالانهاست.او در تمامی رده های سنی بارسلونا بازی كرد تا اين كه در سال 1990 گورديولای 20 ساله به تيم رويايی ابی و اناريها رفت . با قهرمانی همزمان در ليگ قهرمانان اروپا به همراه بارسلونا و در المپيك 1992 بارسلون به همراه اسپانيا گوارديولا به هافبك بازی ساز و با استانداردهای جهانی تبديل شد كه هر گاه به ميدان می رفت قلب تيم به زير پای او يعنی منطقه ميان خط دفاع و هافبك منتقل می شد.
وی در تمامی افتخارات بارسلونای مقتدر دهه 1990 سهيم شد و مصدوميت سبب شد كه به باشگاهی كوچكتر در ايتاليا يعنی تيم برشا نقل مكان كند . كه البته در انجا نيز به خوبی از وی استقبال نشد و به دوپينگ نيز متهم شد . وی در طی سالهای 2001 - 1994 در تيم بارسلونا عضويت داشت .

 ريوالدو
متولد سال 1974 و اهل كشور برزيل
وی از خانواده ای فقير متولد شد . ريوالدو با ونگال به بارسا امد و با دو قهرمانی پياپی در سالهای 1998 و 1999 مشهور شد . ريوالدو با بازگشت ونگال در فصل گذشته به دليل افتخاراتش با وی از بارسا به ميلان رفت.

 افتخارات ريوالدو
بهترين بازيكن جهان و اروپا در سالهای 1999
حضور در بارسلونا طی سالهای 1997 تا 2000
به ثمر رساندن 86 گل برای بارسا

 

 رونالدو دی اسيس موريرا
  

ملقب به رونالدينهو

 اولين باشگاه : پرتو الگرا
 زمان تولد : 21 مارس 1980
 قد : 181 سانتيمتر
 وزن : 80 كيلوگرم

رونالدينهو كه ماهر بودن و جادوگر واقعی از خصوصيات وی است پس از بالا رفتن ارزشش در برزيل و فرانسه در تابستان 2003 به قيمت 32 ميليون پوند به بارسلونا پيوست.

 

رونی درخشش و مسير بازيگريش را با باشگاه پرتو الگرا اغاز كرد . جايی كه توانست مهارتش را بروز دهد . در سال 1999 كه عضو تيم برزيل بود كوپا امريكا را فتح كرد و 6 گل در اين رقبتها به ثمر رساند.
در سال 2001 او به پاريسن ژرمن پيوست اما نتوانست خوش بدرخشد ولی برای برزيل يك ستاره بود و با برزيل به مقام قهرمانی جام جهانی 2002 كره - ژاپن رسيد و شايد همه به خاطر گل زيبايی كه به انگليس و ديويد سيمن در جام جهانی 2002 زد بشناسند!

 

بيش از يك فرن پيش كسی فكرش را هم نمی كرد تيمی كه يك كشاورز محلی را به عنوان نخستين دروازه بانش برگزيده روزی خود را به عنوان يك قطب فوتبال جهان معرفی كند . آن زمان مسئولان تيم به كشاورز اجازه دادند تا گوسفندانش را در زمين بازی چرا دهد تا از پرداخت پول برای كوتاه كردن چمن ورزشگاه خلاص شوند . ولی امروز هيچ باشگاهيی در دنيا برای جذب اين همه تماشاگر برای هر بازی و ركورد فروش بليط به گرد پای " باركا " هم نمی رسد . باشگاهی كه سابقه حضورش در لاليگا از رئال هم بيشتر است .

اما در  22 نوامبر 1877 هانس گمپر به دنيا آمد . وی كه مجنون به فوتبال بود در سال 1897 از سوئيس كه در آنجا مشغول به تجارت بود به بارسلونا رفت و زندگی جديد خود را در آنجا آغاز كرد . ولی در آن زمان در اسپانيا كسی از فوتبال چيزی نمی دانست اما او قصد نداشت ورزش مورد علاقه خود را از بدهد بنابراين او در 22 اكتبر 1899 مطلبی در روزنامه اصلی كاتالانيا نوشت و از كسانی كه علاقه مند به فوتبال بودند دعوت به همكاری كرد. به اين ترتيب باشگاهی به نام de futbol barcelona پيدا شد . تاسيس باشگاه اسپانيايی بارسلونا جرقه ای برای تاسيس باشگاههی ديگر در همان سال بود . فرانكفورت " وردربرمن " آث ميلان " راپيدوين و .....

در ابتدا هانس گمپر بهترين بازيكن تيم بود . او از سال 1901 تا 1903 كه برای بارسلونا شوت زد 103 گل به ثمر رساند. او نام خود را از هانس به خوان تغيير داد . چون خوان نامی اسپانيايی بود . خوان تا سال 1930 پنج بار به عنوان رئيس باشگاه انتخاب شد .

در سال 1922 كه بارسا اولين ورزشگاه خود را ساخت 10 هزار نفر عضو باشگاه بودند و بارسا توانست با پول بازيكنان معروف بخرد . بارسا روز به روز پيشرغت می كرد و بازيكنان سطح اول می خريد . بارسا در سال 1951يك بازيكن مجاری با نام لايدسلاو كوبالا خريد  كه توانست در فصل جاری 24 گل برای بارسلونا به ثمر برساند . او برای مجارستان 3 بازی . 19 بازی برای اسپانيا و 6 بازی برای tchech انجام داد و تنها بازيكنی بود كه برای سه مليت بازی كرد .


 در سال 1943 بارسلونا از همه سو مورد هجوم قرار گرفت. در سال 1943 در بازی رفت مرحله نيمه نهايی جام حذفی در خانه خود 3 بر 0 رئال مادريد را شكست داد اما پيش از اغاز بازی برگشت در مادريد يك گروه امنيتی و نظامی تيم ها را وادار به باخت 11 بر 1 در بازی برگشت كردند . و اين يك اتفاق خاص و غير منتظره در تاريخ ورزش اين تيم بود.
10 سال بعد بارسلونا با دی استفانو نابغه ارژانتينی قراردادی امضا كرد . اما سانتياگو برنابئو كه قصد داشت اين بازيكن را به هر شكل ممكن به مادريد بياورد با استفاده از اهرم دولتی فدراسيون فوتبال اسپانيا را وادار به تصميم گيری عجيبی كرد.
بر اساس اين تصميم فدراسيون فوتبال اسپانيا اعلام كرد كه دی استفانو بايدبا هر دو باشگاه قرارداد امضا كند و به تناوب هر فصل را در يكی از دو باشگاه سپری كند . مرحله بعدی اين طرح وادار كردن مدير دست نشانده بارسلونا به فسخ قرار داد دی استفانو بود .
به اين ترتيب دی استفانو تمام و كمال از چنگ بارسلونا بيرون كشيده شد. در دهه 40 و 50 ميلادی بارسلونا به تيم 5 جامی معروف شده بود . زيرا با داشتن بازيكنان سطح اول اروپا در فاصله سالهای 1945 تا 1953 پنج بار قهرمان باشگاههای اسپانيا شد.
در همين حين جمعيت اعضای باشگاه هم افزايش يافت و ورزشگاه 30000 نفری ديگر جوابگوی اين تيم نبود . بنابراين انها اقدام به ساخت استاديوم جدپد خود يعنی نيو كمپ كردند. سانتيار معمار و مجری اين طرح هميشه در ياد كاتالانها زنده است و ابی و اناری ها تا سال 1979 صبر كردند تا سرانجام با فتح جام برندگان جام باشگاههای اروپا نخستين عنوان اروپايی خود را به دست بياورند. در امد فراوان و طرفداران بيشمار و اعتبار تازه ای كه از اين پس نصيب بارسلونا شد دقيقا در راستای اهداف بلند پروازانه كاتالانها بود.

بارسلونا با به خدمت گرفتن ابر ستاره هايی چون يوهان كرايف و مارادونا و ريوالدو 3 بار ركورد جهانی نقل و انتقالات را ظرف دو دهه شكست . مارادونا و شوستر المانی بارسلونا را در سالهای 1983 قهرمان جام حذفی باشگاههای اسپانيا كردند . اين اتفاق در حالی رخ داد كه در فاصله سالهای 1982 تا 86 تيم های اهل ايالت باسك با نام های رئال سوسيداد و اتلتيكو بيلبائو با خيزش خود قدرت را در اسپانيا قبضه كرده بودند . اما بارسا 3 سال بعد به رهبری تری ونه بلز انگليسی در استانه نخستين فتح جام قهرمانب باشگاههای اروپا در مقابل استادو بخارست شكست خورد.
در ماه ژوون سال 1987 يوهان كرايف سرمربی بارسلونا شد . او با مديريت خارق العادهاش پر شكوه ترين دوران بارسلونا را خلق كرد . تيم رويايی كرايف متشكل از استيچكف و كووان و ساريناس و زوبی زارتا و روماريو 4 فصل پياپی از سال 1991 تا 1994 قهرمان باشگاههای اسپانيا شد و نخستين مقام قهرمانی جام باشگاههای اروپا در سال 1992 با غلبه بر سمپدوريای ايتاليا بدست اورد. در سال 1996 بابی رابسون رونالدو را به بارسا اورد و توانست جام برندگام باشگاههای اروپا را با ابی واناری ها فتح كند اما جای خود را به لوئيز ونگال هلندی كه با اژاكس فاتح جام باشگاههای اروپا و جام بين قاره ای شده بود داد .

 ونگال در سطح جام باشگاههای اروپا موفق نبود اما با تاكتيك های مدرن خود 2 سال پياپی در باشگاههای اسپانيا قهرمان شد.
با توجه به حضور ونگال وی اين تيم را دگرگون ساخت و بازيكنان اسپانيايی را به شيوه ديكتاتور گونه ای كنار گذاشت و ستاره های هلندی مثل فيليپ كوكو و پاتريك كلايورت و زندن را جايگزين انها كرد . اما مسلم بود كه اين جابه جايی ها يك حد و اندازه بر پيكره اين تيم ضربه می زند و بدين ترتيب بارسا رو به ضعف نهاد و در چند فصل اخير نيز باشگاه هدف خاصی دنبال كرده است و در فصل جاری با فرانك ريكارد سرمربی اسبق تيم ملی هلند اميدوار است نتايج ضعيف چند فصل اخير را جبران كند زيرا خوان لاپورتا رئيس جديد باشگاه و ستاره برزيلی خود يعنی رونالدينهو می توانندتحول خاصی را دراين تيم ايجاد كنند.

 

 لاپورتا كيست؟

خوان لاپورتا وكيل و مشاور حقوقی است كه حالا سی و پنجمين رئيس باشگاه بارسلونا شده است. او ليسانس خود را از دانشگاه بارسلونا در رشته حقوق دريافت كرده و از كودكی هوادار سرسخت بارسلونا بود . لاپورتا وكيلی كار كشته و موفق است و از سال 1997 كار مشاوره حقوقی با بارسلونا را اغاز كرد . او پرونده رسيدگی به مشكلات حقوقی باشگاه را در زمان رياست خوزه لوئيز نونز به عهده داشت. وی دارای 3 فرزند می باشد.

 

 ريکارد کيست ؟
تجربه مربيگری ريکارد به اندازه تجربه اش در بازيگری نيست. او مدت کوتاهی پس از اويزان کردن کفشهايش سرمربی تيم ملی هلند شد و اين تيم را به مقام سوم يورو ۲۰۰۰ رساند. در واقع وارث تيمی بود که در جام جهانی ۱۹۹۸ به مرحله نيمه نهايی رسيده است. تيم واقعی ريکارد همان تيمی بود که در مرحله مقدماتی جام جهانی ۲۰۰۲ با ايرلند و پرتغال همگروه بود و با کسب عنوان ضعيف سومی گروه از رسيدن به جام جهانی باز ماند.            
پس از ان ريکارد هدايت تيم اسپارتا روتردام را به عهده گرفت و اين تيم نيز موفقيت خوبی كسب نكرد. وی پس از اخراج از اين تيم جانشين انتيچ مربی اسبق بارسا شد.

اما در فصل 2003-2004 بارسا فصل را به خوبی آغاز نكرد تا جايی كه در اواسط فصل در رتبه 12 جای داشت و ريكارد هم بر روی لبه تيغ قرار داشت . لاپورتا اصلا دوست نداشت با اين همه سرمايه گذاری و در ا ولين فصل خود به عنوان رئيس باشگاه فصل بدی را بگذراند . اما اين پايان كار نبود و بارسا توانست در نيم فصل دوم بسيار عالی حاضر شده و چندين بازی را بدون باخت بگذاراند تا به مقام سوم برسد . در آن موقع كه بارسا در رده سوم بود والنسيا كه تقريبا مقام اول خود را مسجر كرده بود در صدر بود و رئال در رده دوم قرار داشت و حالا مانده بود بازی el calasico بين رئال و بارسلون كه اين بازی در نهايت 2 بر 1 به سود بارسلونا پايان يافت تا بارسا رئال مادريد را هم كنار بزند و در نهايت در رده دوم لاليگا قرار گيرد .

 

تاريخچه بازيهای رئال مادريد و بارسلونا

رئال و بارسلون تاکنون 228بار در مقابل يکديگر قرار گرفته اند که در اين ديدارها 93بار بارسا و 48 بار نيز رئال مادريد پيروز اين ديدار بوده اند

۵۱ بار هم  ۲ تيم به نتيجه مساوی رضايت داده اند.

در كل ۳۸۷ بار بارسا و ۳۷۳ بار نيز رئالی ها موفق به گلزنی شده اند .

بارسلونا تا کنون ۲۴ بار در برنابئو به برتری دست پيدا کرده که آخرين آن به فصل 2003-2004 برمی گردد كه بارسا توانست 2-1 رئال را در برنابئو در چارچوب رقابت های لاليگا شكست دهد.

 رئالی ها نيز ۲۱ بار در نوکمپ به برتری رسيده اند که آخرين آن  به سال ۲۰۰۲  برمی گردد که رئال در نوکمپ ۲-۰ بارسا رو شکست داد

                  
بهترين پيروزی بارسا مقابل رئال در سال 1913با نتيجه ۷ بر صفر بود .

 
بهترين پيروزی رئال مقابل بارسا در سال ۱۹۴۳  در ديدار برگشت جام حذفی  بود . اين در حالی بود كه در حالی که رئال بازی رفت  با ۳ گل از بارسا شکست خورده بود  فشار يك گروه امنيتی و نظامی باعث شد رئال با نتيجه ۱۱ بر يک به پيروزی برسد .

پر گل ترين ديدار دو تيم  در سال ۱۹۱۶   در جام حذفی بدست آمد که به اخراج ۶ بازيکن از دوتيم  انجاميد اين بازی در پايان با نتيجه ۶-۶  به پايان رسيد . البته  ۲۴ نفر از هواداران ۲ تيم پس از پايان بازی كشته شدند .

يوهان كرويف


يوهان كرويف آگوست ۱۹۷۳ وارد بارسلونا شد. آن هم به دعوت سرمربی هلندی تيم، رينوس ميشل كه پيشتر سرمربی كرويف در آژاكس بود. پا قدم يوهان افسانه ای برای تيم محبوب كاتالونيا كه قبل از آن روزگار خوشی را نمی گذراند، خوب بود. پيشتر نوكمپ به جای آنكه مكانی باشد برای شكست دادن رقبا، وعده گاهی شده بود برای مردمی كه از ابتدای دهه هفتاد در نهايت نفرت از حكومت ژنرال فرانكو ورزشگاه را محلی می ديدند برای اينكه آزادانه از كاتالان صحبت كنند و با هم به درد دل بنشينند، ولی با كرويف اين ورزشگاه رنگی ديگر به خود گرفت. كرويف وقتی آمد توانست به خوبی با محيط و شرايط بارسلونا انس بگيرد و با اكثريت ارتباط مطلوبی برقرار كند. جدا از آنكه مهر او بر دل طرفداران افتاده بود، چند اتفاق ديگر هم موجب شد شيفتگی مردم شهر به او بيشتر شود. يكی از آنها برمی گردد به زمانی كه همسر يوهان روزهای پايانی بارداری اش را می گذراند كه اتفاقاً هم زمان شده بود با مسابقه حساس با رقيب و دشمن اصلی، رئال مادريد. كرويف به جای آنكه كنار همسرش بماند، او را به ديگران سپرد و همراه همبازيانش راهی پايتخت شد و چنان استثنايی به توپ ضربه زد كه پيروزی قاهرانه پنج بر صفر تيمش بر رئال مادريد را رقم زد.
آن موفقيت چنان به دل هواداران بارسا شيرين آمد كه حتی امروز با غرور و رضايت كامل بدون آنكه حتی ذره ای در توصيفش اغراق كنند، آن را برای ديگران و فرزندانشان بازگو می كنند. چند روز پس از آن شب دل نواز، همسر يوهان پسری به دنيا آورد كه نام او را تنها به دليل علاقه شخصی، يوردی گذاشتند. اسمی كه اسم يكی از قديسان بزرگ كاتالان ها بود و حكومت فرانكو آن را جزو نام های ممنوع به حساب می آورد.
بنابراين وقتی خانواده كرويف خواستند تولد و نام پسرشان را به ثبت برسانند، دولت اسپانيا چنين اجازه ای نداد و در عوض اسم خورخه را پيشنهاد داد كه خانواده كرويف از پذيرش آن امتناع كرد و تصميم گرفت نام يوردی را در كشور هلند كه پسرشان آنجا به دنيا آمده بود، به ثبت برسانند و البته عاقبت در انجامش نيز موفق شدند. موفقيت خانواده كرويف تودهنی بود به مادريدی ها و از اين سو كاتالونيا اين موفقيت كرويف ها را موفقيت خود در برابر حكومت دانست و از آن به بعد يوهان را دردانه تيمش برشمرد و آن را مرتب بر سر دشمن خود كوبيد.
كرويف از وقتی به بارسلونا آمد خيره كننده بازی كرد ولی روند محبوبيتش نزد طرفداران بسيار كند بود تا اينكه آن اتفاقات مربوط به فداكاری اش برای بارسلونا دربازی با رئال مادريد و نيز نامگذاری فرزندش پيش آمد و افسانه ای را برای او رقم زد .

هريستو استيچكف

هريستو استيچكف در سال 1966 در كشور بلغارستان متولد شد .  وی دوران حرفه ای فوتبال خود را با تيم زسكا صوفيه آغاز كرد . بازيهای خوب در اين تيم و گلرنيهای فراوان در آخرين سال حضور خود در اين تيم كه با 38 گل زده به كفش طلای اروپا دست يافت باعث شد تا تيم های بزرگ بيكار ننشينند . هريستو پيشنهاد های بسياری از باشگاههای معتبر داشت كه نهايتا به بهترين آن يعنی بارسا پاسخ مثبت داد و از سال 1990 كار خود را با بارسا آغاز كرد .
او خيلی زود خود را با شرايط باشگاه تطبيق داد و توانست برای بارسا گلزنی كند . از عناوين او با بارسا می توان به 4 بار قهرمانی باش
گاههای اسپانيا و يك بار قهرمانی باشگاههای اروپا اشاره كرد .
در سال 1994 كه بلغارستان  به جام جهانی راه يافته بود هريستو در  خط حمله بلغاريها جای داشت . او توانست با هنرنمايی خود بلغارستان را به مقام چهرمی جام جهانی برساند و خود او هم با 6 گل آقای گلی جام جهانی را مشتركا باسالنكو از روسيه بدست آورد . در پايان همين سال يعنی 1994 هريستو عنوانی ديگر به برگه افتخارات خود اضافه كرد كه آن چيزی جز بهترين بازيكن سال اروپا نبود . او پس از آن مدت كوتاهی را در تيم پارمای ايتاليا گذراند اما نتوانست موفقيت گذشته را تكرار كند  پس دوباره به بارسا پيوست .

هريستو يك عادت عجيب داشت و آن اين بود  كه  چهل و پنج دقيه با يك توپ فرضی بازی می كرد  تا تمركز لازم را بدست آورد . بازگشت دوباره او به بارسا خوش يمن نبود و نتوانست موفق باشد .
ا
ستويچكف سی و سه ساله در سال 1999 كفش هايش را آويزان كرد  تا با 84 بازی ملی و 37 گل زده ركورد قابل توجهی را در تاريخ بلغارستان به جای بگذارد . او در جام جهانی 10 بازی كرد و 6 گل به ثمر رساند .

ريوالدو

ريوالدو ويتور بوربا فريريا ويكتور 19 آوريل 1972 در شهر "رسيف " متولد شد . ريوالدو فوتبال خود را از تيم " پائوليتسا " آغاز كرد  و سپس به تيم های " سانتا كروز " "موگی ميرين " و كورينتيانس رفت و در 2 فصل حضورش در پالميراس توانست 58 گل به ثمر برساند . درخشش در پالميراس باعث شد تا ديپورتيوو لاكرونيا اين بازيكن برزيلی را به خدمت بگيرد . درخشش ريوالدو در تيم برزيل باعث شد تا  به تيم بارسلونا بپيوندد .
اين انتقال زمانی صورت گرفت كه رونالدو به تيم اينتر فروخته شده بود و ريوالدو جايگزين وی در بارسا شد . او در نخستين فصل حضورش در بارسا يعنی "1998" 19 گل به ثمر رساند و با بارسلونا قهرمان لاليگا و جام حذفی شد . سال بعد ريوالدو به عنوان بهترين بازيكن دنيا از سوی فيفا انتخاب شد . انتخاب شدن ريوالدو به عنوان بهترين بازيكن اين اجازه را به وی نمی داد كه هر كاری می خواهد انجام دهد . او يك نفر را سد كارهای خود می ديد كه لوئيز ونگال بود . ريوالدو بر سر پست بازيش و اختيارات بيشتر با ونگال دچار مشكل شد و به همين دليل 3 باری روی نيمكت نشست تا نهايتا بدون عذر خواهی از مردم و هواداران دوباره به تركيب بارسا پيوست او بار هم به دليل ضعف در بازی با  پای راست و باری بيش از حد با توپ باعث شد تا زير فشار انتقادات قرار گيرد . او پس از جام جهانی 2002 اعلام كرد كه ديگر در تيم ملی برزيل بازی نخواهد كرد و پس از آن هم به دليل اختلافات بارسا را به مقصد ميلان ترك كرد اما در ميلان نتوانست خود را نشان دهد و در اكثر بازي ها روي نيمكت ذخيره ها بود تا پس از حدود 1 سال استراحت و سردرگمي به تيم المپياكوس يونان پيوست .



 

© 2003-2006 Parsfootball.com - All rights reserved.   
Developed by
Iranexplorer.NET   

.کلیه حقوق محفوظ و متعلق به پارس فوتبال می باشد. نقل قول مطالب تنها با کسب اجازه و ذکر منبع بلامانع است   

+ نوشته شده در  شنبه 2 اردیبهشت1385ساعت 12:6 بعد از ظهر  توسط reza  | 

 
بهترین و زیباترین کدهای جاوا اسکریپت به همراه آزمایش آن کد بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران